محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1314

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و ضد كهتر ، يعنى بزرگتر . مثالش شاعر گويد و هر دو معنى ازين بيت مىتوان فهميد : بيت هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد * چنان افتد كه هرگز برنخيزد موسيقار « 1 » - نام سازيست مشهور كه چند نى گنده و باريك بهم وصل كنند [ 1 ] . مثالش حكيم انورى گويد : بيت تو أمان باوتد و فاصلهء موسيقى * هم نوا با وتر و زمزمهء موسيقار مندور - [ بنون و دال مهمله . به وزن فغفور ] غمگين باشد . مثالش جلاب گويد : بيت « 1 » بهار خرم نزديك آمد از دورى * بشادكامى مزدور گشت مندورى و در تحفه بمعنى زفت و بخيل نيز آمده و در نسخهء ميرزا مندور و مندبور « 3 » بمعنى بىدولت و غمگين باشد [ 2 ] . مندبور - در فرهنگ بمعنى سياه بخت و مفلوك آمده چنان كه خلاق المعانى گويد : شعر و آنكه از هر دو چو من محروم شد * نيست الا مندبور و كشتنى مشت‌افشار - شرابى را گويند كه نو ساخته باشند از انگورى كه پيش از انواع انگورها رسيده باشد و بلغت اهل شام آن را مسطار گويند - بفتح ميم و سكون سين مهمله و بعد از سين طاى مهمله - [ 3 ] . منداور - « 4 » [ بفتح ميم و سكون نون و ضم واو ] نام ولايتى است . كذا فى الادات . ميزر - [ به زاى معجمه . به وزن حيدر ] دستار باشد . مثالش شيخ سعدى فرمايد : شعر « 5 » كه فردا شود بر كهن ميزران * بدستار پنجه گزم سر گران

--> ( 1 ) - اين لغت و شرح آن از « غ » و « ك » است . ( 2 ) - كلمه از « ك » است . ( 3 ) - بجز « س » : منديور . ( 4 ) - « س » : هندوار . ( 5 ) - « س » ندارد . ( 1 ) برهان گويد نيز بعضى گويند سازى است كه درويشان دارند و جمعى گويند نام پرنده‌ايست كه در منقار او سوراخ بسيارى هست و از آن سوراخها آوازهاى گوناگون برمىآيد و موسيقى از آن مأخوذست . ( 2 ) مندوور . و برهان اين ضبط را صحيح داند كه مبدل مندبورست . ( 3 ) در برهان معنى طلاى دست‌افشار كه در خزانهء خسرو پرويز بوده است نيز دارد .