محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1301

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر « 1 » ز خوارى و رنجى كت آمد مشيب * كه گيتى چنين « 2 » است بالا و شيب و هم او [ 1 ] فرمايد : شعر « 1 » شكيب‌آور از درد من بر مشيب * كه از درد بسيار بهتر شكيب ماه نخشب - ماهى كه مقنع « 3 » [ 2 ] در كوه سيام از چاه برآوردى ، چون ماه فلك فرورفتى ماه نخشب برآمدى و چهار شهر را روشن كردى و آن را ماه سيام نيز گويند [ 3 ] . مثالش مولانا جامى فرمايد : شعر سه روز آن ماه در چه باد تا شب * چو ماه نخشب اندر چاه نخشب و امير مختارى نيز گويد « 4 » : بيت طلسم چاه نخشب گشت بغدادى غلطانش * و گرنه چون برآيد ماه چندين از گريبانش منجلاب - [ بفتح ميم و جيم ] گوى كه آبهاى چركين و متعفن در آن جمع شود [ 4 ] . مثالش شيخ سعدى گويد : شعر « 1 » اگر بركه‌اى پر كنند از گلاب * چو سگ در وى افتد شود منجلاب مار يعقوب - نام مردى كه صاحب دين ترسايى بود كذا فى المؤيد . [ 5 ] . ماشوب - [ بضم شين معجمه ] آرد بيزرا « 5 » گويند . مثالش ناصرخسرو گويد : بيت هرچه در آن مغز بود و آرد فروشد * بر سر ماشوب آمدست نخاله و بمعنى شور و غوغا مكن و آشفته مشو نيز آمده چنان كه « 6 » اثير اخسيكتى گويد : بيت « 7 » همچو ابر از آب مخروش اى پسر * همچو بحر از باد ماشوب اى غلام

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - « س » : خسين . ( 3 ) - اصل : ابن مقنع . ( متن تصحيح قياسيست ) ( 2 ) ( 4 ) - اين جمله و شعر بعد آن از « ك » است . ( 5 ) - « س » : بير . ( 6 ) - اصل : چنانچه . ( 7 ) - كلمه از « ك » است . ( 1 ) يعنى : اسدى . ( 2 ) عطاء يا هشام و يا هاشم بن حكيم ملقب به المقنع و برهان گويد نخشب شهرى است از تركستان كه آن را قرشى نيز گويند ( نسف ) . ( 3 ) ماه مقنع . ماه كش . ماه مزور . ماه كاشغر . ( 4 ) در برهان معنى آب بد بو و گنديده نيز دارد . ( 5 ) مار عنوان فديسان ، و يعقوب مؤسس فرقهء يعقوبيه از ترسايان است ( بيان الاديان . از حاشيهء برهان ) .