محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1281
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
چهارپاى بزنجير حادثات كشان * هميشه سينه پر آتش بود بسان لگن بمعنى اول مولوى نيز گويد : شعر « 1 » همچو پروانهء مسكين كه مقيم لگن است * تا نسوزد پر و بالش ز لگن مىنرود و در ادات الفضلاء بمعنى طبقى بزرگ كه ديوارش بلندتر باشد و دست و دگر چيزها در ميان آن شويند آمده . مثال اين معنى ازرقى گويد : بيت شاخ طوبى را غذا گردد بفردوس اندرون * چون برون ريزند آب دست شويت از لگن لخشان - [ بفتح لام ] بغايت صاف « 2 » و لغزان كه بر آن دست و پا قرار نگيرد [ 1 ] . لتنبان - [ برزن لوندان ] يعنى حريص بسيار خوار [ 2 ] . اخسيكتى گويد : شعر بر در قدرت فلك مىگفت : صدرا ! بار هست ؟ * كاين مرقع پوش سياح لتنبان در رسيد لشن - [ بفتح لام و كسر شين معجمه ] بمعنى لغزان و نرم باشد در نسخهء ميرزا و در ادات الفضلاء بىنقش « 3 » و هموار باشد . و لشن - به سكون شين معجمه - نيز به نظر رسيده . لاكن - [ بفتح كاف ] نام كوهيست بنزديك روس . كذا فى الادات [ 3 ] . لان - « 4 » امر باشد بجنبانيدن . و بمعنى محل انبوهى چيزى نيز آمده [ 4 ] در فرهنگ . مثال اين معنى اين بيت مولوى را آورده : بيت در نمك لان چون خر مرده فتاد * آن خرى و مردگى يكسو نهاد لت انبان - « 4 » [ بفتح همزه و سكون تاء ] همان لتنبان مرقوم . مثالش حكيم روحانى فرمايد : بيت شنيدهام كه تو سوگندها بسى خوردى * ز گفتهء دو سه محراب كوب لت انبان .
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است . ( 3 ) - « س » : بىنقش و نما . ( 4 ) - اين لغت و شرح آن از « ك » است . ( 1 ) برهان ندارد اما مصدر كلمه يعنى لخشيدن را آورده است . ( 2 ) لت انبان . اكول ( عربى ) . شكمپرست . شكمو . لتنبار . لتنبر . و برهان گويد گاه اين كلمه را بطريق قدح و دشنام به كار برند . ( 3 ) رجوع به لاشكن شود . ( 4 ) در برهان معنى بىحقيقتى و بيوفايى و مغاك و گودال نيز دارد .