محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
954
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و در فرهنگ بمعنى سود و نفع آورده و همين بيت را مثال آورده و بمعنى ناز و طرب و بمعنى باطل نيز آورده . فج - [ بضم فاء ] بمعنى فروهشته لب باشد كذا فى المؤيد . فرهانج - [ بفتح فاء و سكون راى مهمله و نون ] در شرفنامه بمعنى همان فرنج مرقوم بمعنى پيرامن دهان و گرانى كه مردم را در خواب فروگيرد و آن را ستنبه گويند . و در لسان الشعراء فرهانج شاخ بزرگ باشد كه پيوند شاخ ديگر كنند و در مؤيد شاخى باشد كه ببرند تا شاخ ديگر خوب بر دهد . اما در شرح سامى فى الاسامى شاخ تاك باشد كه در زمين كنند و از موضع ديگر بيرون آرند و به عربى عكيس « 1 » گويند - بفتح عين و كسر كاف و در آخرش سين مهمله - . فريج - [ بفتح و كسر راى مهمله و سكون ياى حطى ] نباتيست كه آن را اگر تركى « 2 » و ويرج و ورج نيز گويند [ 1 ] . مع الجيم الفارسى فرخچ - [ به راى مهمله و خاء . به وزن درخت ] [ 2 ] در نسخهء ميرزا بمعنى كفل اسب و رشوت آمده . بمعنى رشوت استاد لبيبى گويد : بيت « 3 » بدهم بهر يك نگاه رخش * گر پذيرد دل مرا بفرخچ اما در ادات الفضلاء بمعنى زشت و كفل اسب آمده . بمعنى زشت مسعود سعد گويد : بيت « 3 » در زاويهء فرخچ و تاريكم * با پيرهن سطبر و خلقانم بمعنى كفل اسب در صفت براق ابن عماد گويد : بيت « 3 » دمش بد بمانند گاو كشاورز * فرخچش چو پيلى و گردن فرسسان فرغانچ - [ به راى مهمله و غين معجمه و نون به وزن فرهانج ] ماده گاو كوچك باشد و فربه . كذا فى الادات . و در نسخهء ميرزا مسطورست كه اين لفظتر كيست [ 3 ] . مع الخاء فلخ - [ بفتح فاء و لام ] ابتداء كارها [ 4 ]
--> ( 1 ) - « س » : عكين . ( 2 ) - « غ » : كر تركى . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 1 ) فژيژ و فژژ نيز به اين معنى است . ( 2 ) برهان گويد فرخج نيز درست است . ( 3 ) در برهان بمعنى ماده الاغ فربه نيز هست و فرغانج نيز آورده است . ( 4 ) در برهان به سكون ثانى معنى پنبه دانه از پنبه بيرون كردن دارد ( فلخيدن ) .