محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1270
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت سرفرازا « 1 » ز حال مركب خويش * لاغى آوردهام ظريف و « 2 » چه لاغ لغ - [ بفتح ] در نسخهء ميرزا بىموى باشد و تخممرغ كه ضايع شده باشد . و در مؤيد الفضلاء همين بمعنى بيموى « 3 » آمده . و لق - بقاف - بمعنى بىموى و صافى آمده و لق - بقاف - بمعنى فريب نيز آمده [ 1 ] . مع الفاء لاف - يعنى سخن زياده از حد گوينده و دعوى و فخر و نازش « 4 » شيخ سعدى گويد [ 2 ] : شعر « 2 » به قدر خويشتن بايد زدن لاف * كه زردوزى نداند بورياباف « 5 » مع القاف لق - همان لغ مرقوم بمعنى بىموى و صافى و برهنه [ 3 ] . مثالش مولانا بايزيد « 6 » مهرجانى صادق تخلص گويد : شعر « 1 » چون رهنما نور تو شد بر نه فلك سور تو شد * هر دل كه مأمور تو شد از هر دو دنيا گشت لق * مع الكاف التازى لك - [ بفتح لام ] دوژ « 7 » باشد كه دستهء كارد و غيره را به آن محكم كنند . آغاجى گويد : شعر « 2 » هيچ نايم همى ز خانه برون * گوئيم در نشاندهاند به لك و ديگر احمق و هرزه و هذيانگوى باشد ؛ مثال اين معنى محمد هندو شاه گويد : شعر « 2 » ز دست آسمانم مخلصى بخش * كه بس بىرحمتست اين جاير لك
--> ( 1 ) - « س » : سرافرازد . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - بجز « ن » : موى . ( 4 ) - در « غ » و « ن » بجاى اين لغت و شرح آن آمده است : لاف و ليف - معروفات ( معروفان ) . ( 5 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 6 ) - « س » « الف » : بايز . ( متن از « غ » است ) . ( 7 ) - بجز « غ » و « ن » : دوژنا . ( 1 ) در برهان لغ بمنى صحراى خشك بىعلف هم هست . ( 2 ) در برهان معنى بيحيا و بيخيال هم دارد . ( 3 ) و تخممرغ گنديده و فريب و بازى دادن ( برهان ) . ( 4 ) ليف ، يعنى پارچهء لطيف سفيد از ململ و جز آن خاص صابون زدن بتن در گرمابه . و در قديم در دستگاه جولاهگان نيز به كار برده است و در آن حال از موى يا از پوست خرما و جز آن مىبافتهاند .