محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1241
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
هم ز مىدان كه شاهباز خرد « 1 » * كبك صورت شود بسيرت سار و بمعنى سنگى كه در درون زهرهء گاو باشد و بعضى گويند « 2 » كه در ميان شيردان او باشد نيز آيد [ 1 ] . گداره - [ به دال و راى مهملتين . به وزن نخاله ] در فرهنگ بمعنى بالاخانهء تابستانى باشد و بمعنى تختهها كه بام خانه بدان پوشانند نيز آورده . گردنه - [ به را و دال مهملتين . به وزن مدرسه ] يعنى چوبى كه به آن خمير پهن كنند [ 2 ] . گرنده - [ بضم گاف و كسر راى مهمله و سكون نون ] در فرهنگ بمعنى ليف جولاهان « 3 » باشد [ 3 ] . گروزه - [ به راى مهمله و زاى معجمه . به وزن گشوده ] بمعنى گروه مردم باشد . ايضا منه [ 4 ] . گسنه - [ بضم گاف ] بمعنى گرسنه باشد بسحاق اطعمه « 4 » گويد : بيت « 4 » صبا بگلشن كيبا گرت گذار افتد * به حق پاچه كه بوئى بگسنگان آرى « 5 » و - بشين معجمه - [ 5 ] نيز مىآيد . گلاه - [ بفتح گاف ] سياه را گويند و هرچه سوادى با آن باشد گلاه مىتوان گفت و صاحب فرهنگ مد ظله فرموده كه « 6 » در « 2 » وجه تسميهء شيخ زين الدين على « 6 » گلاه [ 6 ] در كتب معتبره دو وجه به نظر رسيده : يكى آنكه يكى از اجداد شيخ مشار اليه از اصحاب حضرت سيد الشهداء عليه السلام بوده چون خبر شهادت حضرت در كربلا به او رسيد ملبس به لباس سياه شد و اولاد او تأسى به او كرده سياه مىپوشيدند تا زمان شيخ او نيز با مريدان همين لباس مىپوشيدند ؛ دوم آنكه وقتى شيخ از اعتكاف برآمدند يكى از معتقدان حضرت شيخ كه در آن عصر يكى از اولياء بود به جهت او جبهء پشمينهء سياه فرستاد شيخ آن را مبارك
--> ( 1 ) - « س » : خورد . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - « س » : چولاهان . ( 4 ) - كلمه از « ن » است . ( 5 ) - بيت در « س » نيست . ( 6 ) - كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است . ( 1 ) حجرة البقر . گاوسنگ . گاويزن . جاوزهرج ( معرب ) . ( 2 ) وردنه . ( 3 ) جارومانندى كه بدان آش و آهار بر تار جامه مالند و به عربى شوكة الحائك گويند . ( برهان ) . ( 4 ) يعنى : از فرهنگ . ( 5 ) يعنى : گشنه . ( 6 ) متوفى بسال 870 هجرى از بزرگان فضلا و عرفاى شيراز ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .