محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1201
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت « 1 » ببرى زراف سينه و ابرى گراز كام * بحرى نهنگ فتنه و كوهى صبا گراز « 2 » و در شرفنامه بمعنى شجاع و دلاور نيز آمده [ 1 ] چنان كه خواجه عميد لويكى گويد : بيت « 1 » دور سپهر مثل تو هرگز نياورد * از هفت پشت پهلو پيل افكن گراز و صاحب تحفه بمعنى تبشى كه زنان را باشد و كوزهء سرتنگ گواز - بواو - آورده و اين اندكى دورست بواسطهء اينكه او درين قول منفردست و هيچيك از مؤلفان برين نرفتهاند . اما در نسخهء وفائى بمعنى چوبى كه گله به آن رانند به - واو - و - راء - هر دو آمده و گفته كه آن را خرگواز « 3 » نيز گويند [ 2 ] . گلوز - [ به وزن تموز ] در فرهنگ بمعنى فندق باشد و معربش جلوزست و در بعضى از نسخ جلغوزه باشد و بمعنى بادام كوهى نيز آمده . گواز - به وزن معنى جواز مرقوم بمعنى هاون [ 3 ] . گربز - [ بضم كاف و كسر باء ] در نسخهء وفائى طرار باشد . مثالش حكيم رودكى گويد : بيت « 1 » گربزان شهر بر من تاختند * من نمىدانم « 4 » چه تنبل ساختند و در تحفه بمعنى دانا و زيرك نيز باشد و در شرفنامه بمعنى دلير و زيرك دل آمده و جربز « 5 » معرب آنست - بضم جيم و باء - . مثال زيرك و دلير فخر الدين گرگانى نيز گويد : بيت سراسر گنجهاى شاه گربز * كه جمع آورده بد پنهان « 6 » از آن دز گودرز - نام پدر گيو و جودرز معرب آنست و نيز نام يكى از مرغان كه در آب باشد « 7 » و در فرهنگ نام پسر قارن بن كاوهء آهنگر كه حكومت اسپاهان داشت نيز باشد و نام دو پادشاه
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - بجز « ك » : گزار . ( 3 ) - بجز « ك » : خوگواز . ( 4 ) - در ديوان رودكى : ندانستم . ( 5 ) - « س » : جروبز . ( 6 ) - « س » : پنها . ( 7 ) - تا علامت ستاره در صفحهء بعد را « الف » در حاشيه دارد . ( 1 ) در برهان معنى خرام و رفتار از روى ناز و تكبر دارد ليكن در ميدان كارزار يعنى از روى تكبر و تبختر بيايد نه از روى ترس و بيم و بمعنى خرامندهء بناز كه فاعل باشد نيز هست و بمعنى بالش و نمو هم آورده است . ( 2 ) به واو صحيح است يعنى : گواز . ( 3 ) در برهان بمعنى چوبدستى باشد كه گاو و خر ديگر ستوران را بدان رانند و بضم اول نيز گويد آمده است .