محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1163

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بلندى قدر از كيوان گرفته‌اند . و بمعنى اصل نيز به نظر رسيده و در يكى از نسخ بمعنى سلطان آمده و گويند اين نام را زال بقباد داد و در فرهنگ بمعنى پادشاه پادشاهان آورده كه به عربى ملك الملوك گويند و اين را بر پنج پادشاه اطلاق كرده‌اند : كيومرث و كيقباد و كيكاوس و كيخسرو و كىلهراسب . مثال سلطان و پادشاه بزرگ فردوسى گويد : بيت كى نامور پاسخ آورد زود * كه از من نكوئى « 1 » ببايد شنود و هر يك از عناصر را نيز گويند و بمعنى پاكيزه نيز آمده مثالش اين بيت زراتشت « 2 » بهرام آورده : بيت شدستم بىشك و بىشبهه از وى * پذيرفتم مر او را از دل كى انتهى كلامه و بمعنى كدام وقت نيز آمده چنان كه حكيم انورى گويد : بيت « 3 » بخلافت پدرت هرچه نياورد فرود * بوزارت كه كند راى ترا قانع كى و - بتشديد ياء - به عربى داغ را گويند [ 1 ] . كاسموى - [ به سكون سين مهمله ] موى سبلت خوك باشد « 4 » كه به عربى هلب گويند * - بضم هاء و و سكون لام - [ 2 ] مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 3 » زبان در كام اعدايش چو خنجر * مژه در چشم دشمن كاسمويست كسنى - [ بفتح كاف و كسر نون ] مختصر كاسنى [ 3 ] . مثالش حكيم انورى گويد : بيت « 3 » روايح كرمت با ستيزه رويى طبع * خواص نيشكر آرد مزاج كسنى را كفتگى - [ بفتح كاف و تاء و كسر كاف فارسى ] كفيده بودن و رميده شدن [ 4 ] . كورگانى - [ به راى مهمله و كاف دوم

--> ( 1 ) - « س » : نكوى . ( 2 ) - « س » : زراتست . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 1 ) برهان گويد بمعنى كدام و چه وقت و در هنگام انكار اين لفظ را به كار برند و بمعنى پادشاه جبار و قهار نيز هست و معنى اصيل و نجيب نيز دارد . ( 2 ) در برهان معنى موى خوك دارد و گويد بعضى گفته‌اند كه موى سبلت روباه است . كاسمو . ( 3 ) گياهى است دوائى و تلخ و به اين معنى بكسر اول نيز آمده است و بكسر اول صمغى است بدبوى كه آن را حلتيت گويند و معرب آن قسنى است و گسنى نيز آمده . ( برهان ) . ( 4 ) شكافته شدن و تركيده بودن را گويند ( برهان ) .