محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1122

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

كندرو - [ بضم كاف و راء و سكون نون و دال ] مصطكى باشد . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت « 1 » بغلمه و طبقات طبق زنان سراى * بآبگينه و مازو و كندرو و گلاب « 2 » و بمعنى اشق « 3 » نيز به نظر رسيده و اين معنى نيز به بيت مرقوم مناسبست و اين بيت به اين عنوان و چنان كه براى لغت كندر مرقوم شد هر دو در ديوان خاقانى به نظر رسيده بنابراين بهر دو عنوان مرقوم شد و مولانا مطهر كرهى نيز فرمايد : بيت « 4 » اين كندرو برنگ « 5 » نداند ز كهربا * وان زهر را بطعم نداند ز زنجبيل * كندو - [ بضم كاف و دال و سكون نون ] در شرفنامه غول بيابانى باشد و بمعنى ظرفى گلين نيز باشد كه چون خمى بزرگ سازند و گندم و غيره در آن كنند و كنور نيز گويند [ 1 ] . مثالش حكيم فرخى گويد : بيت اى زايران زبر تو آكنده * هم كيسه‌هاى لاغر و هم كندو كنو - [ بفتح كاف و نون ] همان كشو بمعنى اخير [ 2 ] و - بضم نون - نيز آمده « 2 » اما - بفتح - اصحست و تخم آن را كنودان و كنودانه نيز گويند و شاهدانه خوانند درين زمان . * كيتو - [ بتاى قرشت . به وزن زيلو ] همان كتو كه مرغ سنگخواره باشد . كيلو - [ به وزن زيلو ] جايى باشد كه آب در آن جمع شود و آن را كول نيز خوانند - و پيشتر گذشت - . و در لسان الشعراء بجاى - لام كاف [ 3 ] - آورده و - بكسر كاف و فتح ياء - همان كيل مرقوم كه نام ميوه‌ايست جنگلى [ 4 ] . كندرو - [ بضم كاف و سكون نون و دال و فتح راء ] وزير ضحاك باشد . مثالش حكيم فردوسى گويد : بيت « 1 » ورا كندرو خواندندى بنام * بكندى زدى پيش بيداد گام كانيرو - [ بكسر نون و ضم راى مهمله ] مازريون باشد و آن بيخ داروئيست كه در استسقا به كار برند .

--> ( 1 ) « س » ندارد . ( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) - « س » : آش . ( 4 ) - كلمه از « ك » است . ( 5 ) - « س » : يرنگ . ( 1 ) كندوج . كندوك . ( 2 ) يعنى بنگ . ورق الخيال ( عربى ) كنب . قنب . كشو . ( 3 ) يعنى : كيكو . ( 4 ) زعرور .