محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1120
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كبستو - [ بفتح كاف و باء و سكون سين مهمله و ضم تاى قرشت ] همان كبست باشد - كه مرقوم شد [ 1 ] و - مثالش شمس فخرى فرمايد : بيت « 1 » بباغ آرزوى دشمنانت * سراسر ميوهها بادا كبستو كلاجو - [ بفتح كاف و ضم جيم تازى ] در فرهنگ بمعنى پياله باشد . مثالش عميد لويكى گويد : شعر « 2 » هان تا ندهى گوش بآواز دف و چنگ * هان تا نكنى راى صراحى و كلاجو كاليو - نادان و متحير و ابله را گويند مثالش شيخ سعدى گويد : بيت شبى مست شد آتشى برفروخت * نگونبخت كاليو خرمن بسوخت « 3 » و در فرهنگ بمعنى كر كه به عربى اصم گويند نيز آورده [ 2 ] . - مثال اين معنى در كاليوه - كه در - كاف مع الهاء - آمده مىآيد - * . كاهو - [ بضم هاء ] معروف [ 3 ] و ديگر جنازهء گبران را گويند . مثال معنى دوم حكيم فردوسى گويد در رفتن فرامرز بنخجير گاهى كه رستم را در چاه انداخته بودند : بيت « 1 » نهادند بر تخت ديبا و رخت * ببردند بسيار كاهو و تخت بيامد بدان دشت نخجيرگاه * بجايى كجا كنده بودند چاه كرجفو - [ بكاف و جيم تازى و ضم فاء ] نام مرغيست كوچكتر از تيهو كه گوشتش بغايت لذيذ باشد و به عربى سلوى « 4 » خوانند « 2 » . كذا فى الفرهنگ . [ 4 ] طيان مرغزى گويد : بيت « 2 » چه « 5 » نسبت بود دشمنت را به تو * تويى شاهباز و عدو كرجفو كلاژو - [ بفتح كاف و ضم زاء فارسى ] مرغيست كه عكه و كلاغ پيسه و كلاژه نيز گويند « 3 » و آن از كلاغ كوچكترست * [ 5 ] . كتو - [ بفتح كاف و تاء ] مرغيست كه او را
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) - « س » « الف » : سكوا . ( متن از « ن » است ) . ( 5 ) - « س » : نه . ( 1 ) يعنى : زهر گياه و حنظل . ( 2 ) كلياوه . ( 3 ) يعنى نوعى رستنى كه خورند و به عربى خس گويند . كيو . كوك . ( 4 ) و بتركى بلدرچين ( برهان ) . ( 5 ) برهان كلاژو ندارد . كلاژ . كلاژاره . عقعق . نيز مترادف آنند .