محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1061

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

كذا فى التحفة السعادة و در فرهنگ بمعنى عشرت و سير و گشتى كه در آخر شعبان كنند چنان كه مولوى گويد : بيت كلوخ‌انداز خوبان را براى خواندن ما شد * جفاى دوستان با هم نه از بهر نقار آمد و بمعنى سنگ‌انداز قلعه نيز آورده و به اين بيت شرف شفروه تمسك نموده : بيت آن جهان‌بخشى فلك رخشى كه هفت اقليم خاك * با كلوخ‌انداز جودش مهره‌اى از گل بود و معنى سابق نيز بتكلف ازين بيت مستنبط مىشود « 1 » و بمعنى اندازندهء كلوخ كه پارچهء خشت خام باشد نيز آمده [ 1 ] مثالش شيخ سعدى فرمايد : شعر چو كردى با كلوخ‌انداز پيكار * سر خود را بنادانى شكستى چو تير انداختى بر روى دشمن * حذر كن كاندر آماجش نشستى * كركفيز - [ به وزن زنجبيل ] همان كفليز سوزنى گويد : بيت تازى آرم چنان كه حلقهء كونش * نايد از چشم كركفيز فزونتر كيكيز - تره‌ايست كه آن را برگ پهن باشد و تره‌تيزك نيز گويند و بتازى جرجير « 2 » خوانند . مثالش سوزنى گويد : بيت « 3 » گنده دماغى بنفشه بوى نه كالوخ * گنده دهانى كرفس خاى نه كيكيز « 1 » و از ثقات استماع افتاد كه كيكيز غير تره تيزك است بلكه شبيه « 4 » تره‌تيزكست و بعضى از اطباء نيز اين اشتباه كرده‌اند [ 2 ] * . كاز - چهار معنى دارد : اول ناخن پيراى باشد ، دوم لگد و سيلى باشد [ 3 ] مثالش حكيم سنائى گويد : بيت كازو مشت و عصا فراز نهاد * دهنى همچو گاو باز نهاد سوم درخت صنوبر كه ستون كنند . مثالش حكيم فردوسى گويد :

--> ( 1 ) - تا علامت ستاره را الف در حاشيه دارد . ( 2 ) - « س » : جرجر . ( 3 ) - كلمه از « ن » است . ( 4 ) - كلمه از « ب » است . ( 1 ) برهان گويد بعضى گويند كلوخ‌انداز نام سلخ ماه شعبان است و نبيره و فرزند را نيز گفته‌اند و بمعنى فلاخن هم آمده است و آن آلتى باشد كه شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند . ( 1 ) در برهان كيكير هم آمده است . ( 3 ) كاج .