محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1051
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كاخر - [ بفتج خاى معجمه ] يرقان باشد [ 1 ] . كاژغر - [ به سكون زاى فارسى و فتح غين معجمه ] نام شهريست در تركستان كه بنور ماه مقنع روشن شدى و آن را كاشغر نيز گويند . كاسهگر - نام مطربى كه قول كاسهگرى منسوبست به او . مثالش نجيب جربادقانى « 1 » گويد : بيت حالت سرو از آنست كه ذوقى دارد * نفس بلبل و آن دندنهء كاسهگرى و بمعنى نوبتى و نقارهچى نيز آمده چه نقاره را كاسه نيز گويند كذا فى الفرهنگ [ 2 ] . كامگار - يعنى صاحب مراد و بمراد رسيده و پادشاه ذى اقبال و در نسخهء ميرزا بمعنى يكى از طيور يا سباع كه بغايت صياد باشد نيز آمده [ 3 ] . مثال معنى اول حكيم خاقانى گويد : بيت فرق ترا در خورست افسر سلطانيت * گرچه برين مرتبه غير تو شد كامگار مثال معنى دوم عميد لويكى گويد : بيت « 2 » مىگفت پيش ازين به نصيحت مرا خرد * خود را بر آستان شه كامگار بند كتخشير - [ بفتح كاف و تاء و سكون خاء باضافهء شير ] ماستينه باشد كه با شير و روغن خورند و اين از نسخهء ميرزا منقولست و در مؤيد جغراتى باشد كه در آن شير و نمك و روغن كنند و مىخورند . كر - [ بضم ] برنج [ 4 ] و نيز نام رودى معروف از حدود شروان [ 5 ] مثالش حكيم خاقانى گويد : باد صبا به آب كر « 3 » نقش « قَدْ أَفْلَحَ » [ 6 ] افكند * چون تو فلاح و فتح را « 2 » بر شط مفلحان برى - مفلحان نيز نام روديست - . كنار - [ بضم كاف ] ميوهاى باشد سرخ رنگ شبيه بعناب ليكن از آن بزرگتر باشد و بتازى سدر گويند . مثالش ناصرخسرو فرمايد : بيت « 2 » مفسدان را باده گردد ، روسيه زان شد عنب * مفلسان را طعمه گردد سرخرو زان شد كنار
--> ( 1 ) - « س » « ب » : بادقانى . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - « س » . كرد . ( 1 ) در برهان معنى زردى كه روى كشت افتد و غله را تباه كند و نيز بمعنى باران دارد و محشى برهان در همه معانى كلمه را مصحف كاخه دانسته است . ( 2 ) در برهان بمعنى نام خط ششم از جمله خطوط جام جم كه آن را خط كاسهگر هم گويند و بمعنى كسى كه كاسه و طبق سازد نيز آمده است . ( 3 ) در برهان است كه بعضى گويند هر سباع و مرغ شكارى را كه همه چيز گير باشد كامگار گويند . ( 4 ) كرنج . ( 5 ) به قفقازيهء كنونى . ( 6 ) آيهء 1 از سورهء مؤمنون .