محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1047

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت « 1 » تو شير بيشهء نظمى و من چو شير علم * ميان تهى و مزور « 2 » مزبق و كفشير كفگير - آلت گرفتن كف كه سوراخها دارد و - باضافهء هاء [ 1 ] - نيز گويند . كنجار - [ بنون و جيم تازى . به وزن دنبال ] كسبه باشد و آن را شيرازيان خره گويند يعنى ثفل آن چيزى كه از آن ارده گرفته باشند [ 2 ] . كمپير - [ بميم و باى تازى به وزن تدبير ] پير و فرتوت را گويند . مثالش صاحب گلشن راز گويد : بيت « 1 » شود طفل و جوان و كهل و كمپير * بداند علم و عقل و راى و « 1 » تدبير كشتار - [ بضم كاف ] جانور بسمل كرده باشد كه به عربى مذبوح گويند . مثالش ناصرخسرو گويد : بيت « 1 » بد بتن خويش چو خود كرده‌اى * بايد خوردنت ز كشتار خويش كشور - بمعنى يك قسم از اقسام هفتگانهء ربع مسكون كه به عربى اقليم گويند . حكيم خاقانى گويد : بيت « 1 » گويى اندر كشور ما برنميخيزد وفا * يا خود اندر هفت كشور هيچ جائى برنخاست كوهان ثور - يعنى پروين [ 3 ] . مثالش سوزنى گويد : بيت كوهان ثور روغن كردست تا پزد * خوان ترا كرنج بشير اندر آسمان كچير « 3 » - [ بفتح كاف و كسر جيم فارسى ] بمعنى پيشوا باشد . كذا فى الفرهنگ [ 4 ] . كندر - [ بنون و دال مهمله . به وزن « 4 » انبر ] و كنور - بنون به وزن * تنور « 5 » - ظرفى كه از گل سازند و گندم و نان در آن كنند و كندوله نيز گويند و بآذربايجان كندو خوانند و در اصفهان تاپو خوانند [ 5 ] . مثال كنور را رودكى فرمايد :

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - « س » : مزودو . ( 3 ) - « س » « الف » : كجير . ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) - « س » : تتور . ( 1 ) يعنى : كفگيره . اما در برهان ندارد هر دو صورت را . ( 2 ) كنجاره . كنجال . ( 3 ) ثريا ، چند ستارهء كوچك باشد بمنزلهء كوهان در ثور ( صورت آسمانى ) و معنى خود لغت برآمدگى پشت گاو باشد ( از برهان ) . ( 4 ) كچيره نيز به اين معنى است ( برهان ) . ( 5 ) محتمل است كه كندر مصحف كندو باشد .