محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1021
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
« 1 » و بر تشنهاى كه كمتر از كفايت آب خورده هم اطلاق كنند . * كارآب - يعنى شراب خوردن . خاقانى گويد : [ بيت ] بس بس اى دل ز كار آب كه عقل * هست از آب كار او بيزار كوههء آب - يعنى موج آب كه آن را آبخيز و نرهء آب نيز گويند . كتيب - [ بتاى قرشت . به وزن فريب ] بمعنى بند و غل باشد . كوب - [ به وزن چوب ] در تحفه آلتى باشد كه پيلبانان دارند . و ديگر بمعنى كوفت و آسيب باشد [ 1 ] . خلاق المعانى گويد در مذمت اسب : بيت « 2 » كوب خورده ز پهلوش مهماز * سوخته بر سرين او دل داغ و بمعنى كوبنده و بكوب نيز آمده [ 2 ] . مثال معنى اول خواجو گويد : بيت « 2 » بكه كوب سركش درآورد پاى * درآورد چون پيل مركب ز جاى و در فرهنگ بمعنى بوريائى كه نى آن گنده و نرم باشد نيز آورده . كرسب - [ به راء و سين مهملتين . به وزن نشست ] كرفس را گويند و كرسف نيز آمده . كارچوب - [ به سكون راء و جيم فارسى ] آن چوبها و آلتها باشد كه جولاهان جامههاى نبافته و فراز كرده را به آنها ببافند و به عربى منسج « 3 » گويند . بميم و سين مهمله و جيم . به وزن منبر - . مع الباء الفارسى كپ - [ بضم كاف ] اندرون رخ را گويند [ 3 ] . كلپ - [ بفتح كاف و لام ] منقار مرغان را گويند [ 4 ] . مع التاء كات - شهريست در ماوراء النهر مثالش حكيم انورى گويد : بيت آخر اى خاك خراسان داد يزدانت نجات * از بلاى غيرت خاك ره گرگانج و كات
--> ( 1 ) - تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - « س » : مسنج . ( 1 ) صدمه . ( 2 ) اين معنى در برهان نيست . ( 3 ) كب . قب هر دو برهان معنى دهان نيز دارد و گويد بيرون و اندرون دهان هر دو را گويند و هرجا « بركپ » گويند ارادهء بيرون دهان كنند . و هرجا « دركپ » ارادهء اندرون آن . قنب ( بضم اول در تداول مردم قزوين ) . ( 4 ) كلب . كلفت .