محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
581
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
دالانه - يعنى دالان . دستنبويه - غلولهء مركب از عطريات كه در دست گيرند براى بوئيدن و بتازى شمامه گويند و هر ميوهء خوشبو را كه بدست گيرند براى بوييدن نيز توان گفت « 21 » . مثالش شمس طبسى « 1 » گويد : بيت « 2 » ز دستنبويه خلقش جهانى زان معطر شد * كه هر دم مىكند سجده نسيم باغ رضوانش و « 3 » بخصوص بر ميوهء شبيه بخربزهء كوچك كه بوى بسيار دارد و لذت ندارد اطلاق كنند و غالبا يكى از ظرفا براى آن گفته باشد : رنگش خوش و بويش خوش و هيچش مزه نى * دو شاخه - دو معنى دارد : اول چوبى دو شاخ كه بر گردن مجرمان نهند . مثالش « 4 » سيمين تن گويد « 5 » : بيت « 2 » در كنده فكند شاه سيمين تن را * زين غصه جگر خون شده « 6 » مرد و زن را در كنده روا مدار شاها پس ازين * پايى كه دو شاخه بوده صد گردن را دوم پيكانى كه دو شاخ سازند . شاعر گويد : بيت پيش پيكان دو شاخهاش از براى سجده را * شير چون شاخ گوزنان پشت « 7 » را كردى دو تاه دله - [ بكسر دال و فتح لام ] دل باشد باضافهء هاء . مثالش منوچهرى گويد : شعر « 8 » خسرو تنهء ملكست او چون دلهء ملك * ملكت چو قران او چو معانى قرانست دژبيه - [ بضم دال و سكون زاى فارسى و ياى حطى و كسر باى تازى ] چيزى باشد كه بطريق مهره در گوشت و پوست مردم پديد آيد و آن را دشپل نيز گويند بشين معجمه و باى فارسى . به وزن مقبل و به عربى غده خوانند بضم غين معجمه و فتح دال مشدده « 22 » . دنب غزه - [ بضم دال و كسر با و فتح غين و زاى معجمتين استخوان بن دم اسب و غيره را گويند و به عربى عسيب خوانند به عين و سين مهملتين . به وزن طبيب مثالش سراج الدين راجى « 9 » گويد :
--> ( 1 ) « س » : طبيبى . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) كلمه از « ب » است ( 5 ) « الف » : گوئيد . ( 6 ) « الف » : شده را . ( 7 ) « س » : پست . ( 8 ) كلمه در « س » نيست . ( 9 ) « ن » : شهاب الدين بلخى . ( 21 ) دستبنوى نيز به اين معنى است . ( 22 ) در برهان دژپه آمده است مخفف : دژپيه .