محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
559
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
چيزى شدن و بمعنى از بن بر كندن و پاشيدن تخم و امثال آن و بردن باد خاك را نيز آمده . دوختن - معروف « 21 » - و ديگر ادا كردن وام كذا فى الادات و بمعنى دوشيدن نيز آمده « 22 » . ديمين - [ بفتح دال و سكون دو ياى حطى و كسر ميم ] آن دو چوب كه بچگان به آن بازى كنند و دودله نيز مىگويند ، و در حرف [ دال مع الهاء ] مىآيد . و در فرهنگ ديمين [ بكسر دال ] آورده . دمندان - [ به وزن لوندان ] در فرهنگ بمعنى دوزخ باشد : مثالش زراتشت بهرام گويد : بيت درخت بارور در كشتمندان * چو بنشاندند رستند از دمندان و بمعنى آتش نيز آورده و به اين بيت شهاب مهمره « 1 » مستمسك شده : بيت گردد از خشم تو چو زهر تبر زد * گردد از لطف تو چو آب دمندان و نيز نام شهرى از توابع كرمان كه قريب به آن كوهيست كه معدن نوشادر در آنست . مثال اين معنى كافى ظفر گويد : بيت او ز كرمان سوى دمندان شد * تا نشادر برد به نيشابور دژبرازان « 2 » - [ بكسر دال و فتح باء موحده ] بمعنى عيبگيران باشد كذا فى المؤيد و بمعنى خشمگينان و خام طمعان نيز آمده و [ بفتح دال و كسر « 3 » باى فارسى « 23 » ] نيز به نظر رسيده . دنان - [ بفتح دال ] يعنى در راه بنشاط خرامان « 24 » . مثالش حكيم فردوسى گويد : بيت ابر پشت پيلان تبيره زنان * خروشان و پيلان دمان و دنان دوسيدن - [ بسين مهمله . به وزن بوسيدن ] يعنى چسبيدن « 25 » . مثالش شيخ عطار گويد : بيت چند پاى هر كسى بوسيدنت * از طمع در هر خسى دوسيدنت درودن و دريدن - [ اول به وزن گشودن و دوم به وزن بريدن ] هر دو بمعنى غلهء رسيده را
--> ( 1 ) « ب » . متهمر ؛ « ن » : مهمز . ( 2 ) « س » : دژبازان . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) يعنى : متصل كردن دو قطعه پارچه بوسيلهء سوزن و رشته به يكديگر است و همچنين متصل كردن دو جسم است با فرو بردن و بر جاى گذاردن جسمى ديگر در هر دو چون دوختن تخته به ديوار با ميخ . ( 22 ) در برهان معنى اندوختن و جمع كردن مال هم دارد . ( 23 ) يعنى : دژپرازان . ( 24 ) در برهان معنى : از خشم و قهر به جوش آينده نيز دارد . ( 25 ) در برهان معنى لغزيدن هم دارد .