محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

542

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

گر لطف و مردميت بمردم گيا رسد * مردم گياه مردم گردد همان درنگ مع اللام داهل - [ بضم هاء ] علامتى باشد كه در صحرا به زمين فرو برند تا صيد از آن بترسد و بدام آيد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت احتسابش بدان رسيد كه برد * تلخى و مستى از طبيعت مل صيد اگر حرز نام او سازد * نبود هيچ ترسش از داهل « 1 » و در تحفه [ بكسر هاء ] نيز آمده و در نسخهء ميرزا داهول آمده بمعنى علاماتى كه بر اطراف زراعت راست كنند بواسطهء منع و حوش از خرابى زرع چنان كه « 2 » نزارى قهستانى گويد : بيت سلطنت گر هم بدين طبل و علم بودى بحشر * دشتبان داهول خود آن روز هم بفراشتى و در نسخهء حليمى داهول بمعنى تاج مرصع باشد و با باماله ديهول گويند « 21 » . و در سامى بمعنى اول آمده و معربش داحول است اما از اين بيت ويس ورامين بمعنى دام ظاهر مىشود كه « 3 » : بيت « 3 » رميده صيد در داهولش افتاد * وز افسونش ببند آمد سر باد دال - نام مرغيست سياه و بزرگ كه « 4 » پر او را بر تير نصب كنند « 22 » ، مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر « 3 » بقاف عنقا در عين خود دهد جايش * از آن شرف كه بود پر تير او از دال داغول - حرامزاده باشد « 23 » و دغول نيز به اين معنى است . دامغول - [ به سكون ميم و ضم غين معجمه ] دانه‌ها باشد بهيأت گردكان كه از بدن بر آيد و به عربى سلعه گويند [ بكسر سين مهمله و سكون لام و فتح عين مهمله ] « 24 » دنگل - [ بنون و كاف فارسى . به وزن منزل ] ابله و بىاندام و ديوث باشد « 5 » و [ بضم كاف ] نيز آمده چنان كه در قافيهء گل و مل * مثالش شمس فخرى گويد :

--> ( 1 ) اين بيت را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) اصل : چنانچه . ( 3 ) « س » ندارد . ( 4 ) « الف » ندارد . ( 5 ) از اينجا تا ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) اين معنى در برهان نيست . ( 22 ) برهان افزوده است : و نيز حرفيست از حروف تهجى . ( 23 ) برهان : عيار و مكار و حرامزاده گويد . ( 24 ) در برهان است كه غول بيابانى را نيز گفته‌اند و آن نوعى از جن باشد .