محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
535
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
آب باشد . مثالش حكيم فردوسى ( ؟ ) گويد : بيت دل برد مرا و نزد مردم نشمرد « 1 » * گفتا كه چه سودست چو درغ آب ببرد و حكيم اسدى نيز گويد : بيت بگردش در از چوب درغى ببند * چو بستى زريگش نباشد گزند دريغ - « 2 » كلمه ايست كه در حين تأسف و حسرت و ندامت گويند « 21 » . مثالش شاعر گويد : [ بيت ] ز دست رفت مرا بيتو روزگار دريغ * نه يك دريغ كه باشد مرا هزار دريغ مع الفاء درخف - [ بضم دال و خاء و سكون راى مهمله ] زنبور سياه باشد . مع القاف دق - [ بفتح دال ] يعنى گدائى . مثالش حكيم انورى گويد : بيت اگر چه عادت دق نيست انورى را ليك * ز در گه تو كند يا رب ار بشايد دق و ابن يمين نيز گويد : بيت « 3 » شه سياره هر روزى ببوسد آستانش را * مگر فيضى زراى او كند همچون گدايان دق و بمعنى اعتراض نيز آمده چنان كه شيخ بو على گويد : بيت « 4 » غذاى روح بوده بادهء رحيق الحق * كه رنگ او كند از دور رنگ گل را دق و در نسخهء ميرزا بمعنى پشمينه كه از آن مويها آويخته باشد نيز آمده « 22 » .
--> ( 1 ) « ب » : بشمرد . ( 2 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) كلمه در « س » نيست . ( 21 ) در برهان بمعنى افسوس و اندوه و دشوار و اندوه كردن بر تقصيرات گذشته نيز آمده است و گويد بضم اول هم به نظر رسيده است . ( 22 ) در برهان بمعنى سر بىمو ( دغ ) و نوعى از پارچهء قيمتى همچو دق مصرى و دق رومى نيز آمده و گويد در عربى بكسر اول و تشديد ثانى بمعنى باريك و لاغر و بمعنى علتى كه سبب لاغرى شود آمده است .