محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

519

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

الاسامى دسمر [ بسين مهمله ] آورده و گفته هى حبة صفراء تشبه الماشى و آن را به عربى درجع خوانند [ بضم دال و جيم و سكون راى مهمله ] . دمور - [ بميم ، به وزن غيور ] آواز آهسته و نرم « 21 » . دو خواهر - دو ستاره كه شعراى يمانى و شامى « 1 » باشند « 2 » و در شرفنامه گويد كه ايشان را به عربى اختا سهيل گويند . دستور - [ بفتح دال ] صاحب دست و مسند و آنكه در تمشيت امور برو اعتماد كنند و بمعنى اجازت و رخصت نيز آمده و به اين معنى دستورى نيز گويند . و بمعنى اول شيخ نظامى گويد : بيت « 3 » كار چو بىرونقى از نور برد * قصه بدستورى دستور برد و بمعنى دوم شاعر گويد : بيت « 3 » دستور گريه دادم چشم گهرفشان را * و ز در اشك بردم ناموس بحر و « 4 » كان را و بمعنى طرز و روش نيز آورده و در فرهنگ بمعنى چوب كندهء دراز كه بر بالاى كشتى بعرض نهند و ميزان كشتى به آن نگاهدارند نيز آورده « 22 » . دنبر - [ به وزن عنبر ] شهريست از هندستان « 23 » مثالش « 5 » شهنامه : بيت همه كابل و دنبر و ماى و هند * روان همچنين تا بدرياى سند دادار و داور و دادگر - هر سه نام حضرت احديت است جل و جلاله . و بر پادشاهان نيز اطلاق كنند . و در ادات الفضلاء مسطور است كه دادار اسم حضرت احديتست جل ذكره بمعنى دهنده و در فرهنگ بمعنى داد آرنده باشد . مثال معنى اول فردوسى گويد : بيت بدادار دارنده سوگند خورد * بروز سفيد و شب لاجورد مثال معنى دوم سراج الدين راجى گويد : [ بيت ] مژده اى ملك كه دادار آمد * عهد را سرور و سالار آمد مثال داور بمعنى اول حكيم انورى گويد :

--> ( 1 ) « س » : شمالى . ( 2 ) « س » . باشد . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) در « س » واو نيست . ( 5 ) كلمه از « ب » است . ( 21 ) در برهان بمعنى نام يكى از خويشان افراسياب است كه در كشتن سياوش سعى بسيار كرد . و بضم اول در عربى بمعنى بىرخصت بخانهء كسى رفتن باشد . ( 22 ) در برهان بمعنى وفاى بعهد و وعده و وزير و منشى و چوبى كه در پس در اندازند تا گشوده نگردد و پيشواى امتان زردشت . و بضم اول . كتابى كه درو ما يحتاج و چيزها نوشته شده باشد نيز هست . ( 23 ) در برهان نام گريوه‌اى در راه كشمير كه به بمير اشتهار دارد نيز هست .