محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
517
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
نباشد ترا ضايع از كردگارت * اگر بىكسان را كنى دستيارى دود خوار - [ بوقف دال دوم ] پرندهاى است « 21 » . دهار - غار و دره و شكاف در كوه باشد « 22 » مثالش حكيم اسدى گويد : بيت يكايك پراكنده بر دشت و غار * قدى چون درخت و دهان چون دهار ايضا منه « 23 » فى صفة الجبل : بيت « 1 » كهى پر دهار و شكسته دره * دهارش پر از كان زر يكسره دغسر - [ بغين معجمه و سين مهمله به وزن افسر ] شخصى كه سرا و بىموى باشد چه دغ زمينى را گويند كه در آن گياه نرسته باشد . ديودار - نام يكى از اقسام سرو باشد و بعضى صنوبر هندى را ديو دار « 2 » گويند و در نسخهء حليمى درختى است مانند درخت كاج كه شيرى « 3 » از آن حاصل شود كه براى استرخاى « 4 » عصب و 2 فلاج و لقوه خوبست و ديو دارو نيز گويند « 24 » . دادر - بمعنى برادر باشد « 25 » . مولوى مثنوى : بيت تلخ خواهى كرد بر ما عمر ما * كه برين مىدارد اى دادر ترا دزد افشار - بمعنى ممد و معاون باشد در فرهنگ و بخاطر مىرسد كه محرم راز دزد « 5 » و حامى او باشد مثالش مولوى معنوى : شعر دلم دزدد نظر « 6 » او دزد آن دزد . * عجب آن دزد « 5 » دزد افشار چونست داربر - [ به سكون راء و ضم باء ] مرغى را گويند كه درختان را سوراخ كند . دستر - [ به وزن استر ] ارهء كوچك كه بيك دست كار فرمايند « 26 » . ديگ افزار - يعنى آنچه در ديگ كنند از زيره و گشنيز و نخود و امثال آن و آن را به عربى توابل گويند [ بتاى قرشت و واو و باى موحده . به وزن هلاهل ] « 27 » .
--> ( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) كلمه در « الف » در حاشيه است به خط اصلى . ( 3 ) بجز « ن » : شير . ( 4 ) « س » : اشترهاى . ( 5 ) « س » : درد . ( 6 ) « ن » : دزد نظر . ( 21 ) در برهان بمعنى مطبخى و گلخن تاب و تنباكو كش نيز هست . ( 22 ) بمعنى فضل و دانش و بانگ و فرياد نيز در برهان آمده است و در معنى متن ما دهازرا نيز آورده . ( 23 ) يعنى : از اسدى . ( 24 ) در برهان معنى ديوانه و مصروع نيز دارد . ( 25 ) در برهان معنى دوست نيز دارد ( 26 ) در برهان بمعنى داس كوچك دندانه دار نيز هست . ( 27 ) در برهان معنى ديگ بزرگ نيز دارد .