محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
602
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
عظيم كه « 1 » در هند مىباشد و ديگر رخ شطرنج « 2 » و عنان اسب را نيز گويند . بهر دو معنى حكيم عنصرى فرمايد : نظم « 3 » شطرنج كمال را تو شاهى يا رخ * مر اسب كمال را ركابى يا رخ اما بمعنى رخ شطرنج عربيست . و در فرهنگ بمعنى تاجى كه ملوك بر سر گيرند و ديهيم نيز گويند هم آمده . بمعنى سوى و جانب . و بمعنى لوخ نيز آمده يعنى آنچه از آن حصير بافند . و [ بفتح راء ] بمعنى شكاف آورده چنان كه « 4 » سوزنى گويد : بيت تو شاد بادى و آباد بادى از غم دهر * عدوت مانده ز بار عنا و غم رخ رخ و بمعنى غصه و اندوه نيز آمده « 21 » . مثالش عميد لويكى « 5 » گويد : بيت صبا مثال در آيند خرم « 6 » و خوشحال * بخاكبوس جنابش صدور از « 7 » غم و رخ ريخ - [ بكسر ] فضلهء صاحب اسهال باشد . مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت « 3 » دم او برتافت هر كس بس « 8 » در آوردش به كار * ريخ او آلود هر كس راميان ران و زهار مع الدال روان آورد - دانا و بخرد را گويند « 22 » . رند - منكر باشد و لا ابالى ، و بىقيد را از اين جهت رند گويند كه منكر اهل قيدند « 23 » . مثالش حافظ شيراز گويد : بيت « 1 » بر در ميكده رندان قلندر باشند * كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى راهبند - راهزن و راهدار را گويند . مثال معنى اول شيخ نظامى گويد :
--> ( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « س » : سطرنج . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) اصل : چنانچه . ( 5 ) « س » : لوبكى . ( 6 ) « س » « الف » : خورم . ( 7 ) « ب » : با . ( 8 ) « ب » ، « ن » : پس . ( 21 ) در برهان معنى شكاف و رخنه و چاك و نام جانورى كه مانند عنقا در خارج وجود ندارد ( پرندهء اساطيرى . حاشيهء برهان ) نيز دارد . ( 22 ) ظاهرا از بر ساختههاى فرقهء آذر كيوان است ( حاشيهء برهان قاطع مصحح آقاى دكتر معين ) . ( 23 ) در برهان بمعنى شخصى كه ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد نيز آمده است .