محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

87

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و ارهء پشت نهنگ را كه دلاوران در روز جنگ در « 1 » دست گيرند نيز گويند . مثالش شيخ نظامى گويد : شعر در آمد چو پيل استخوانى بدست * كز آن پيل را استخوان مىشكست آبريزان - نام جشنى است كه پارسيان در سيزدهم تير ماه كنند و آب بر يكديگر پاشند و آن را تيرگان و آبريزكان « 2 » نيز گويند . آش بچگان - جند بيدستر باشد . يوسفى طبيب گويد : شعر جند بيدستر آش بچگانست * كه كند دفع علت صبيان انبريدن - [ بفتح همزه ] بمعنى انباريدن مرقوم . اورنديدن - [ به راى مهمله . به وزن اوژنديدن مرقوم ] بمعنى فريب دادن باشد . مثالش ابو شكور گويد : شعر ز روز واپسين آن كش خبر نيست * جز او رنديدنش كار دگر نيست افشين - [ بفاء و شين معجمه به وزن تسكين ] نام يكى از مكرمان « 21 » . مثالش حكيم سوزنى گويد : شعر اى مه بهنرمندى از صاحب و از صابى * وى به بجوانمردى از حاتم و از افشين اهرن - [ بعد از هاء راى مهمله به وزن كندن ] نام داماد قيصر بود و در فرهنگ بمعنى اهريمن نيز آمده . چنان كه « 3 » سوزنى گويد : شعر زيباتر از پريست ببزم اندرون وليك * در رزمگاه با زندانى ز اهرنش و نام يكى از اطباى بزرگ نيز باشد . ارزنيون - [ به راى مهمله و زاى معجمه « 4 » و نون و ياى حطى به وزن انگليون ] . نام دختر پادشاه مغرب كه در حبالهء بهرام گور بود . انجيدن - [ به وزن رنجيدن ] بيرون « 5 » كشيدن باشد . در شرفنامه بمعنى ريزه ريزه كردن نيز آمده « 6 » - و بر حجامت نيز اطلاق كنند چه آن عضو را ريزه كنند . مثالش « 7 » شيخ نظامى گويد : شعر علاج الرأس « 8 » او انجيدن گوش * دم الاخوين او خوش سياوش انجيردن - [ بنون و جيم و راء و دال مهملتين بر وزن شمشير زن « 9 » ] سوراخ كردن باشد . اندودن و اندائيدن - ملمع كردن - و كاهگل كردن . اهزول - [ بضم همزه و زاى معجمه و سكون هاء ] عقيم باشد يعنى نازاينده . كذا فى التحفه . و در فرهنگ بفتح همزه بمعنى اين زمان باشد . اهرون - [ به راى مهمله به وزن مقرون ] نام حكيمى يهودى كه در جميع علوم مهارتى تمام داشت خصوصا در طب . مثالش ناصر خسرو گويد : شعر اهرون از علم « 10 » شد سمر بجهان در * گر تو بياموزى اى پسر توئى اهرون . اسفرائين - شهريست مشهور از نواحى نيشابور بر منتصف طريق جرجان . و بعضى گفته‌اند اسپرائين چه اسپر ، سپر است و آئين رسم و عادت و چون مردمش دايم سپر داشتند لهذا آن شهر موسوم به اين اسم شد .

--> ( 1 ) « س » : بر . ( 2 ) « س » : آبريزان . ( 3 ) « س » « ب » : چنانچه . ( 4 ) « س » : براى مهمله و معجمه ؛ « ب » : براى مهمله . ( متن از « ن » است ) . ( 5 ) « ب » : برون ، « س » : ببريدون ؟ ( متن از « ن » است ) . ( 6 ) « س » : آيد . ( 7 ) كلمهء مثالش در « س » نيست . ( 8 ) « ب » : علاج رأس . ( 9 ) « س » : شمشير زدن . ( 10 ) « س » « ب » : يعلم . ( متن از ديوان ناصر خسرو است ) . ( 21 ) افشين ، سردار ايرانى ، امير اسروشنه و معاصر معتصم خليفهء عباسى .