محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

73

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

اشن - [ بشين معجمه به وزن رسن ] جامهء باشگون باشد كه در پوشند « 21 » و ديگر خربزهء نارسيده باشد و در فرهنگ [ بسين مهمله « 22 » ] آمده [ به وزن حسن « 1 » . ] انگدان - [ بفتح همزه و سكون نون و كاف فارسى ] در مؤيد نسناس باشد يعنى ديو مردم و در اختيارات مرقوم است كه انگدان كه آن را انگوان نيز گويند و معرب آن انجدان است . درختى است كه حلتيت ، كه آن را به فارسى انگژد گويند ، صمغ آنست . مثالش استاد فلكى فرمايد : شعر تا بمشام ذوق جان ندهد و ناورد جهان * نكهت گل زانگدان لذت مل « 23 » زآمله « 24 » . و استاد لامعى جرجانى نيز فرمايد : بيت پنجاه روزه « 2 » دوغى صد ساله انگدانى * بىدانه آسيائى بىگوشت استخوانى و انگيان نيز گويند . انگاردن - [ بكاف فارسى به وزن انباشتن ] يعنى پنداشتن و تصور نمودن و انگاريدن و انگاشتن نيز گويند . آذربادگان - آتشگاه باشد چه آذر آتش باشد و بادگان و بايگان بمعنى خازن و حافظ پس معنى آن « 3 » بيت النار باشد و چون در آذربايجان آتشكده بسيار بود آن را نيز آذر آبادگان گويند چنان كه حكيم فردوسى گويد مثال معنى اول را در توقف كاوس و كيخسرو در آتشكده : بيت بيك ماه در آذر آبادگان * ببودند شاهان و آزادگان مثال معنى دوم شيخ نظامى فرمايد در آمدن اسكندر بآذربايجان . بيت وز آنجا بتدبير آزادگان * بيامد سوى آذر آبادگان آفريدون - [ بمد ] فريدون باشد . مثالش شهنامه : شعر ز دهقان پر مايه كس را نديد * كه شايستهء آفريدون سزيد و بقصر « 25 » نيز آمده . چنان كه خاقانى گويد : شعر دست آهنگر مرا در مار ضحاكى كشيد * گنج افريدون چه سود اندر دل داناى من انبوذن - [ بنون و ذال معجمه به وزن ننمودن ] اصل آفرينش باشد . مثالش شاعر گويد : شعر بودنت در خاك باشد عاقبت * همچنان كز خاك بودا نبوذنت انگليون - [ بفتح همزه و كاف فارسى و ضم ياى حطى « 4 » ] كتاب ترسايان باشد . مثالش حكيم سنائى گويد : شعر تا دم عيسى چليپا گر شد اكنون بلبلان * بهر انگليون سرائيدن بترسايى شدند و شمس فخرى بمعنى جامه‌اى آورده كه از هفت رنگ بافته باشند و گفته : شعر كشد بساط چمن از براى مجلس شاه * بهر بهارى فراش باغ انگليون

--> ( 1 ) « الف » « ب » : جشن . ( متن از « س » است ) . ( 2 ) در « س » و « الف » اين كلمه افتاده است . ( 3 ) كلمهء آن در « الف » و « س » نيست . ( 4 ) تمام عبارت از « ن » افتاده است و « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) برهان قاطع اين لغت را بمعنى « جامهء باشگونه كه در پوشند » آورده است . ( 22 ) يعنى ، اسن ( 23 ) مل شراب . ( 24 ) آمله دوائى كثير النفع . معرب آن آملج است . ( برهان ) . ( 25 ) يعنى : افريدون .