محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

65

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

اوژول - « 1 » [ بضم همزه و زاى فارسى ] شتاب باشد . انگشتال - [ بفتح همزه ] بيمارناك بود . مثالش ابو العباس فرمايد : شعر ز خان و مان و مراتب « 2 » بغربت افتادم * بماندم اينجا بىبرگ و ساز و انگشتال « 3 » اردبيل - معروف و آن اول شهريست كه فيروز جد نوشيروان بنا كرد و نام آن آذان فيروز كرد . و بعضى گفته‌اند به اردبيل ابن ارمين بن لنطى بن يونان « 4 » منسوبست . اخكل - [ بفتح همزه و سكون خاى معجمه و ضم كاف ] داس باشد « 5 » يعنى آنچه بر سر دانهاى جو و گندم باشد و داسه نيز گويند . ارمائيل - [ به راى مهمله به وزن جبرائيل ] « 6 » نام شاهزاده‌اى كه مطبخى ضحاك بود و برادرى داشت كرمائيل نام و به جهت خلاص مردمى كه مغز سر ايشان را بماران ضحاك مىدادند اين شغل اختيار كرده بود و آن چنان بود كه هر روز دو نفر آدمى از دار الملك ضحاك مقرر بود كه بمطبخ آورند و مغز ايشان را بخورد ماران دهند آن دو شخص هر روز يكى را مىگذاشتند و مغز سر گوسفند عوض به كار مىبردند و گذاشتگان را چون جمع مىشد گوسفند چند مىدادند و بكوه مىفرستادند و گويند كردان صحرانشين از آن جماعتند چنان كه فردوسى گويد : شعر دو پاكيزه از گوهر پادشا * دو مرد گرانمايهء پارسا يكى نامش ارمايل پيش بين * دگر نام كرمايل پاكدين « 7 » اندول - [ بنون و دال مهمله به وزن مفعول ] گليمى كه بر چهار چوب استوار كنند بميخها « 8 » در زنگبار و حكامشان بر آن نشينند . مثالش اسدى گويد : شعر نشستنگه ناز دارند و كام * در آن بومش اندول خوانند نام « 9 » كذا فى نسخة الحليمى . آجل - [ بجيم تازى به وزن آمد ] بادى كه از گلو برآيد و آن را آرغ و آروغ و رچك « 21 » نيز گويند . مثالش شاعر گويد « 10 » : شعر بسته دايم دهان خويش از بخل * كز گلو « 11 » بر نيايدش آجل و در بعض نسخ بضم جيم به نظر رسيده . كذا فى الفرهنگ و اين بيت شيخ روزبهان را شاهد آورده : بيت ناخوشيهاى دهر را بالكل * بايدت خورد و نا زدن آجل اشتردل - بمعنى بد دل باشد . مثالش خسروانى گويد : شعر خصم اشتر دل تو گر خر نيست * از چه رو افسرش شدست افسار انگل - [ بكاف فارسى به وزن صندل ] حلقه‌يى باشد كه گوى گريبان در آن اندازند و آن را انگله نيز « 10 » گويند . خلاق المعانى گويد :

--> ( 1 ) اين لغت فقط در « د » آمده و در ديگر نسخ نيست . در برهان قاطع اوژول بمعنى شتاب ( منتهى با اول مفتوح يعنى به وزن مقبول ) است و اين معنى در دنبال معانى ديگر لغت اوژول كه بمعنى تقاضا و انگيز باشد نوشته شده است . ( 2 ) « ب » مان مراتب ؛ « الف 2 » : قرابت . ( 3 ) « الف » « س » : ساز انگشتال . ( 4 ) « الف » « س » : . . . لويان . ( در برهان قاطع : ارمنين . . . ضبطست ) ( 5 ) « الف 2 » : داس گندم . ( 6 ) اصل : جبرئيل . ( 7 ) اين شرح براى لغت ارمائيل از نسخه « ب » نقل شد . شرح نسخ ديگر چنين است . نام ( « س » اين كلمه را ندارد ) شهزاده ( « ن » : شاهزاده ) كه مطبخى ضحاك بود و شريكى داشت كرمائيل نام كه هر روز از دو نفرى كه بمطبخ او مىآوردند ( « ن » : مىبردند ) از جهت كشتن ، ايشان يكى را آزاد مىكردند و بكوه و بيابانها مىفرستادند و گويند ( « ن » : كه كردان ) كردان صحرانشين از آن جماعتند . چنان كه حكيم فردوسى گويد . . . الخ ( در « ن » شعر فردوسى نيست ) . ( 8 ) بجز « ن » : . . . بميخها قايم كنند . ( 9 ) « ب » : بنام . ( 10 ) اين كلمه در « س » نيست . ( 11 ) « ب » . دهان . ( 21 ) رچك ، بادى كه از گلو بر آيد ( برهان ) .