محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
48
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
اكارس - « 1 » [ بفتح همزه و كسر راى مهمله ] گياهيست كه بتازى كماة خوانند . الماس - معروف و نيز نام « 2 » جنسى از فولاد جوهردار و بر تيغ هم اطلاق كنند . چنان كه ظهير فاريابى « 3 » فرمايد : بيت همين بس است كه الماس خاطرم دارد * چو خنجر ملك الشرق بر زبان گوهر و شيخ نظامى نيز به اين معنى فرمايد : بيت از آن آتش كه الماسش فروزد * عدو گر آهنين باشد بسوزد . افسوس - دريغ و سخره باشد و بحذف همزه « 21 » نيز آيد - و نيز نام شهر دقيانوس باشد . به اين معنى و معنى اول « 4 » حكيم انورى فرمايد : شعر آخر افسوستان نيايد از آنك « 5 » * ملك در دست مشتى افسوسيست . اقليدس - [ بضم همزه و كسر دال ] و بعضى بكسر همزه « 6 » نيز گويند نام كتابى از ارقام رياضى - و نام صاحب كتاب « 7 » و معنى آن كليد هندسه باشد چه اقلى كليدست و دس هندسه باشد بيونانى . * بمعنى كتاب مولانا خواجو فرمايد : بيت در اقليدس و نحو و طب و نجوم * چنان شد كه شد داستان در علوم و بمعنى صاحب كتاب مولانا جامى فرمايد : شعر ز تشكيكش « 8 » مجسطى سخت آسان * ز تحرير وى اقليدس هراسان و بر حاشيهء تحريرى به نظر رسيده كه : اقليدس بضم الهمزه اسم مصنف هذا الكتاب و بالكسر اسم الكتاب . انبيس - [ بعد از همزه نون « 9 » و باى موحده به وزن تلبيس ] خرمن گندم پاك كرده را گويند . مع الشين آذرخش - « 22 » صاعقه باشد و بمعنى سرما و رعد و برق كه مردم را بيم هلاك باشد نيز آمده بمعنى اول حكيم رودكى فرمايد : شعر نباشد زين زمانه بس شگفتى * اگر بر ما ببارد « 10 » آذرخشا و در فرهنگ [ به سكون دال مهمله ] آمده « 11 » و بمعنى برق آورده و اين بيت اسدى را مؤيد خود آورده : شعر خصمت بود بجنگ خف « 23 » و تيرت آذرخش * تو همچو كوه و تير بدانديش تو صدا آزارش - يعنى آزردن و رنجانيدن . مثالش حكيم خاقانى گويد : شعر چون بلبل اگر چه نغز گويم * آزارش كرمكى نجويم اسروش - نام جبرئيل خصوصا و ملائكه عموما . كذا فى الفرهنگ . آغارش - [ براى مهمله به وزن آزارش ] يعنى آميختگى و ممزوج شدن . مثالش فخر الدين گرگانى گويد : شعر نه او خواهش پذيرد هرگز از من * نه آغارش پذيرد آب و آهن
--> ( 1 ) « ب » : اركس . ( 2 ) كلمهء نام در « س » نيست . ( 3 ) « س » : فارابى ( 4 ) « س » : و معنى اول ؛ نسخ ديگر : به دو معنى اول . ( متن تصحيح قياسى است ) ( 5 ) اصل : از آنكه . ( 6 ) « الف 2 » همزه و فتح دال . ( 7 ) از اينجا تا علامت ستاره از « الف 2 » است . ( 8 ) « الف 2 » : ز تشكيلش . ( 9 ) « س » : و نون . ( 10 ) « س » : نبارد . ( 11 ) اين كلمه در « ب » نيست . ( 21 ) يعنى : فسوس . ( 22 ) در برهان قاطع به اين معنى آذرخش است ( بدال مهمله . به وزن تاجبخش ) . ( 23 ) خف : ركود و پنبهء نيمسوخته كه به جهت آتشگيره مهيا كنند .