محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

44

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر شعر تو بايد بآبريز در انداخت * گر بود از مشك‌تر « 1 » نوشته بابريز ابريز - [ بكسر همزه و راء مهمله و آخر زاء معجمه ] به عربى زر خالص را گويند و آبريز [ بمد « 2 » ] بمعنى دلو نيز آمده . چنان كه حكيم سنائى فرمايد : بيت دوستى ز آبريز چرخ ببر * زانكه او « 3 » گه تهى بود گه پر « 4 » و بر گوى نيز اطلاق كنند كه به جهت آبهاى گنده كنده باشند . ارز - قيمت باشد . حكيم فردوسى فرمايد : بيت بسنده كنم زين جهان مرز خويش * بداند مگر پايه و ارز خويش اندرز - [ بفتح همزه و دال ] وصيت و نصيحت باشد . حكيم خاقانى گويد : بيت مرا طبيب دل اندرز گونه‌اى كر دست * كزين سواد بترس از حوادث سودا و [ بكسر دال ] بيز به نظر رسيده . اسب‌انگيز - مهماز را گويند و بمعنى فاعل و امر نيز آمده كه اسب انگيزنده و اسب را بانگيز در آورنده باشد « 5 » . اورمز - همان اورمزد مرقوم بهر سه معنى . مثال معنى مشترى شهنامه : شعر كهين بندهء تو بود اورمز * كه تو چون شبانى و مردم چو بز آز - حرص و خواهش و نيز نام شهرى باشد مثال اول انورى گويد « 6 » : شعر ساقى همتش از جام كرم جرعه بريخت * آز دستار كشان راه در و بام گرفت ارنواز - خواهر جمشيد كه زن ضحاك بود . مثالش حكيم فردوسى فرمايد : بيت در ايوان شاهى شب دير ياز « 7 » * بخواب اندرون بود با ارنواز اشترغاز - گياهى كه بيخ آن را آچار سازند . كذا فى المؤيد . مثالش حكيم سنائى گويد : بيت بسكه دادند مر ترا اين قوم * بدل گاو روغن اشتر غاز « 4 » و از ثقات استماع افتاد كه بيخ انجدان است كه حلتيت صمغ آنست . ارزيز - « 8 » [ براء مهمله به وزن تبريز ] قلعى باشد . مثالش لبيبى گويد : شعر گر چه زر دست همچو زر پشيز * يا سفيدست همچو سيم ارزيز انداز - يعنى افكنده و امر بافكندن و بمعنى مقدار و مقياس چيزى كه اندازه نيز « 9 » گويند نيز آمده . مثالش حكيم اسدى فرمايد : بيت تو هستى زن و ، مرد من ، پس نخست * زمن بايد انداز فرهنگ جست « 4 » و در فرهنگ بمعنى قصد و حمله نيز آورده . افروز - يعنى روشن كننده . و امر بروشن كردن . مثال هر دو معنى ابو عاصم گويد :

--> ( 1 ) « ن » : بر . ( 2 ) در « س » اين كلمه نيست از « ن » است و على الظاهر اين معنى بايد بدنبال معنى لغت قبل مىآمد و يا از اين لغت جدا مىشد و در برهان قاطع لغت ابريز و معنى زر خالص نيست . ( 3 ) « س » : آن ( متن از « ن » است ) . ( 4 ) ازين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 5 ) « ن » . . . و اسب را بانگيزد بود : « س » : . . . در آورده . ( متن از « ط » است ) . ( 6 ) اين شاهد از « س » است . ( 7 ) در شاهنامه : شبى ديرياز . ( 8 ) اين لغت از « س » است . ( 9 ) كلمه از « ط » است .