محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
41
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر غير محمود كه داند كردن * نره شيرى بخدنگى اشكار و [ بمد « 21 » ] بمعنى پيدا و ظاهر باشد كه به عربى علانية گويند . [ فرخى گويد ] : شعر اى بهر بابى دو دوست تو سخىتر ز آسمان * وى نهان تو بهر كارى نكوتر ز آشكار « 1 » اسبانبر - [ بفتح همزه و سكون سين مهمله و بعد از سين باى موحده و سكون الف و نون و ضم باء « 21 » ] شهريست كه كسرى بنا كرده و طاق كسرى در آنجاست و در اصل اسفابور بوده و آن را اسفانبر « 2 » گويند « 3 » . آشناگر و آشناور - بر آب رونده را گويند « 4 » . امير خسرو گويد : شعر صبحدم كاين عروس روشن چهر * آشنا گر شد از محيط سپهر آزادوار - دو معنى دارد : اول نام نوائى از نواهاى موسيقى . مثالش منوچهرى گويد : شعر صلصل باغى بباغ اندر همى نالد به درد * بلبل راغى براغ اندر همى گريد بزار اين زند بر چنگهاى سغديان پاليزبان * و ان زند بر نايهاى لوريان آزادوار دوم نام قريه ايست از قراء اسپرائين كه در آن اكثر ميوهها خوب شود خصوصا انگور . افشرگر - عصار باشد . آگور - [ با كاف فارسى به وزن ساطور ] خشت پخته را گويند . مسعود سعد سلمان گويد : شعر بر در و بام برف پندارى * بيخته گچ و كشته « 22 » آگورست و آجر معرب آنست « 5 » . آلر - [ بمد و فتح لام ] در نسخهء حليمى بمعنى سرون باشد و در فرهنگ بجاى [ لام كاف فارسى ] آورده « 23 » . افشار - پياپى ريزنده و افشارنده . مثالش خلاق المعانى فرمايد : بيت ببحر بوالعجب آئين و كوه راه نشين * ببرق آتش بار و بابر آب افشار و بمعنى خلاننده نيز آمده . حكيم سوزنى گويد : شعر منم كلوك « 24 » خر افشار و گنگ خشك سپوز * حرامزاده و قلاش و رند و عالم سوز و نيز امر باشد بريختن و فشردن و خلانيدن . مثال امر بفشردن « 6 » حكيم سنائى فرمايد : شعر در طريق رسول دست آويز * بر بساط خداى پاى افشار و بمعنى هرزه و فحش گوينده « 7 » و امر به اين معنى نيز باشد . ازدر - يعنى لايق و سزاوار . مثالش حكيم انورى فرمايد در هجو : شعر ريش از پى كندن پياپى * سر از در سيلى دمادم و [ بحذف همزه « 25 » ] نيز گويند . اير - [ به وزن تير ] دانههاى خرد باشد كه بر اندام برآيد و خارش و سوزش بسيار كند و
--> ( 1 ) اصل اى بهريايى دو دست تو سخنتر . . - . . . مكوثر ( متن از ديوان فرخى مصحح اينجانبست ) . ( 2 ) « س » : اسفايزده . متن از « ن » است . ( 3 ) « الف 2 » در حاشيه آورده : آمارگير يعنى محاسب و نويسنده و مقصور هم آمده . ( 4 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 5 ) اين جمله از « س » تنهاست . ( 6 ) اصل ، نفشردن ( متن تصحيح قياسى است ) . ( 7 ) اصل گويند ( متن تصحيح قياسى است . ) ( 21 ) ياقوت در معجم البلدان : اسفانبر و اسبانبر ضبط كرده و گويد : و هى احدى السبع التى سميت بها مدائن كسرى بالعراق المدائن و اصلها اسبابور فمربت على اسبانبر . ( 22 ) كذا ؟ . ( 23 ) يعنى : آگر . ( 24 ) كلوك ، جوان امرد . ( 25 ) يعنى : زدر .