محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
471
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت خديو خردمند فرخ نژاد * كه شاخ اميدش برومند باد خشنو - خشنود را گويند « 1 » . مثالش « 2 » حكيم اسدى گويد : ( بيت ) شدم من باندرز من بگرويد * ز من پاك بدرود « 3 » و « 4 » خشنو شويد خفتو - [ بضم خاء قرشت « 5 » و سكون فاء ] كابوس باشد كه مردم را در خواب فرو گيرد . خجاو - [ بضم خاء ] بمعنى صدا باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت چو آمد خجاو در او را به گوش * ز بس هيبت از مغز او رفت هوش خلو - [ بضم خا و لام ] قسمى از آلو كه سياه باشد . « 21 » مثالش بسحاق اطعمه « 2 » گويد : بيت در آش خلو كوفته ديدم كه بدعوى * برد آن گرو از ميوه كه بر هيأت به بست خواو - [ به وزن گاو ] بمعنى خواب باشد مثالش مولوى معنوى : ( بيت ) گر خرى ديوانه شد نك دم گاو * بر سرش چندان بزن كايد بخواو خيرو - خيرى را گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 6 » هميشه تا نباشد لاله چون گل * گل بابونه تا نبود چو خيرو و فريد احول نيز گويد : بيت « 6 » در باغ بخير و رخ خوب ار بنمائى * خيره شود از شرم رخت ديدهء خيرو و در يكى از كتب طبى بمعنى خطمى باشد كذا فى الفرهنگ و در شرح سامى نيز به اين معنى آمده و گفته : « خير و نبت لزج يغسل به الرأس » . خيو و خذو - آب دهن را گويند . مثالش كمال اسمعيل فرمايد : بيت با كف در پاش تو هر دم ز ننگ * ابر زند بر رخ دريا خيو خبزدو - [ بفتح خا و باى موحده « 7 » و سكون
--> ( 1 ) « ب » مرخم خشنو باشد . ( 2 ) كلمه از « ب » است . ( 3 ) الف « س » : بدرود ؛ ( متن از « ن » است ) . ( 4 ) در « غ » بجاى اين مثال شعر ذيل از فردوسى آمده است : ز هستيش بايد كه خشنو شوى * ز گفتار بيكار يكسو شوى . اما ظاهرا كلمهء شاهد درين بيت خستو بمعنى معترف است و شعر چنين بايد بشد : بهستيش بايد كه خستو شوى . . . ( 5 ) كلمه از « ن » است . ( 6 ) كلمه در « س » نيست از « الف » است . ( 7 ) « س » « الف » : مؤيده . ( متن از « ب » است ) . ( 21 ) در برهان بمعنى نام كوهى بسيار بزرگ و بلند و شامخ نيز هست .