محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
467
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت از پى احياى دين چو ابر بهارى * بر خر خرزين نديده خنگ تو زين را خوردوستان - [ بدون اشباع ضمهء خاء و سكون راء و سين مهملتين و ضم دال ] شاخ نو كه از تاك سرزند و خورند و ترش مزه باشد و آن را ستاك نيز گويند « 21 » . خاييدن - يعنى بدندان نرم كردن مثالش شاعر گويد : بيت چو دندان ز خاييدنش عاجزست * وجود از گواريدنش عاجزست خوزان - نام پهلوان ايرانى « 1 » كه خوزان اصفهان را ساخته و نام شهرى نيز باشد « 22 » . مثال اين معنى شيخ عطار گويد : بيت مرا در شهر خوزان مهربانيست * كه باغ خاص شه را باغبانيست و شيخ آذرى در غرايب الدنيا فرموده كه نام مرغى است عظيم و گفته : ( بيت ) هست مرغى بنام او خوزان * در هوا بر يكى چو پيل دمان خمانيدن - [ بفتح خاء ] يعنى كج كردن « 2 » و بمعنى تقليد كردن حركت و حرف كسى را از روى طنز و سخره نيز آمده و در فرهنگ خنبانيدن [ بفتح خاء ] نيز به اين معنى است يعنى تقليد كسى كردن . خوزستان - همان خوز كه گذشت ، و آن ولايتى است شكر خيز كه شوشتر شهر آنست « 23 » . مثالش شيخ نظامى گويد : ز بس خنده كه شهدم بر شكر زد * بخوزستان شد افغان طبر زد خنيدن « 3 » - [ بضم خاء و كسر نون و فتح دال ] بمعنى برجستن باشد . كذا فى الادات . « 24 » خسيدن - [ به وزن رسيدن ] خائيدن را گويند . كذا فى الشرفنامه . خروزان « 4 » نام مبارزى تورانى . خشك انگبين - يعنى شهدى كه در زنبورخانه خشك شده باشد ايضا منه . خفتيدن - بمعنى غلطيدن باشد . « 25 »
--> ( 1 ) « غ » : اصفهانى . ( 2 ) « س » : كرن . ( 3 ) اين لغت و شرح آن از « غ » و « ن » است و در « الف » آن را حذف كردهاند . ( 4 ) اين لغت و شرح آن از « غ » است . ( 21 ) در برهان خوردستان و خودستان نيز به اين معنى است . ( 22 ) بخراسان قديم . ( حدود العالم ) . ( 23 ) در برهان معنى هر ولايتى كه شكر خيز باشد و نيشكرزار و كارخانهء شكر سازى نيز دارد . ( 24 ) اين معنى در برهان نيست و كلمه معنى پيچيدن آواز در حمام و كوه و آوازه بلند شدن و شهرت يافتن دارد . ( 25 ) در برهان بمعنى خوابيدن و به زانو در آمدن شتر و ماست گرديدن شير نيز هست .