محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
35
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر نگار و صورت آن بت به هند و چين ندهم * شكست خامهء مانى و رندهء آزر نگار آزر و مانى غلام صورت اوست * زمن بدين كه بگفتم گر آزرى آزر اما بمعنى اول « 21 » فرس نيست نمىدانم سريانيست يا عبرى . الغنجار - « 1 » [ بغين معجمه و جيم تازى به وزن برخوردار ] نام ميوهايست شبيه بزردآلو كه طعم آن ميخوش باشد . مثالش مختارى گويد : شعر چو پير گشتى بيدار گشتىاى نادان * ترش بود پس هفتاد لاشك الغنجار آغار - دو معنى دارد . اول فرو شدن نم باشد به زمين مثالش حكيم عنصرى گويد : شعر عقيق رنگ شدست اين زمين ز بس كز خون * به روى دشت و بيابان فرو شدست آغار « 2 » دوم دو چيز را گويند كه به يكديگر سرشته شده باشد از خون يا آب « 3 » . كذا فى نسخة الوفائى و در يكى از نسخ بمعنى زمين نم ديده آمده و در نسخهء حليمى بمعنى سرشتن و فاعل آن نيز آمده . ايوار - [ به وزن ديوار ] در فرهنگ بمعنى وقت عصر و شبگير ، بمعنى صبح باشد . مثالش بندار رازى گويد : شعر تو كه شبگير بر بوران نهى زين * به آنان كى رسى كايوار رانند آبكار - « 1 » بمعنى سقا باشد . چنان كه امير خسرو در نعت فرمايد : شعر در تتق بارگهش گاه بار * مائده كش عيسى و خضر آبكار و هم او « 22 » فرمايد : شعر ابر را گفتم كه چندين دور امساكت چه بود * گفت كز بهر ركاب شه بدم در انتظار كان زمان كايدشه عالم بدار الملك خويش * گوهر خود را كنم در راه ميمونش نثار تا در افشانى من در شهر هر كو بنگرد * دست شه خواند مرا بارى نه ابر آبكار و در فرهنگ بمعنى شرابخوار و شراب فروش نيز باشد . استور - « 1 » [ بضم همزه ] اسب و استر را گومند . مثالش مولوى معنوى فرمايد : شعر تا چند اين استور تن كان ( ؟ ) كاه و جو خواهد ز من * بر چرخ راه كهكشان از بهر او پر كاه شد آمار - [ بمد الف ] در تحفه و رسالهء حسين وفائى بمعنى استقصا و تتبع و حساب باشد و آمارگير يعنى محاسب و در شرفنامه آمار و آوار و اماره و آواره حساب باشد - اما شمس فخرى * آمار را بمعنى مرض استسقا آورده و گفته : شعر حسود جاه تو بىآب در تموز فتن * مباد جز به بيابان فتادهء آمار « 4 » و اين خلاف جميع مؤلفانست و غالبا درين لغت شمس فخرى را سهوى واقع شده . آور - [ به وزن باور ] يقين باشد . مثالش هم او « 23 » گويد : شعر بندهء او بود فلك بيشك * چاكر او بود جهانآور و بمعنى آسمان هفتم نيز آمده . مثالش بوشعيب گويد :
--> ( 1 ) اين لغت از « س » است . ( 2 ) صورت متن اين بيت از لغتنامهء اسدى است ، در « س » و « ط » چنين است : عقيقوار بود اين زمين ز بس كز خون - به روى دشت و بيابان فزون شده است آغار . و در « ن » عقيقوار بود اين زمين ز بسكه درو - به روى دشت و بيابان فرو شدست آغار . ( 3 ) « ن » : يا از آب . ( 4 ) « ن » : فتاده و آمار . ( 21 ) يعنى : پدر ابراهيم . ( 22 ) يعنى : امير خسرو . ( 23 ) يعنى : شمس فخرى .