محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
445
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
خويش را همجنس « 1 » خاقانى شمارند از سخن * پارگين را ابر نيسانى شمارند از سخا و ديگر بمعنى قرابت باشد « 21 » چنان كه « 2 » حكيم سنائى گويد : بيت با هر كه نشينى اگرت خويش بود * آن بر دل من ز مرگ من بيش بود من خود دانم كز تو خطايى نايد * اما دل عاشقان بدانديش بود خاركش - [ به سكون راى مهمله و ضم كاف ] سر موزه و خركش نيز گويند و به عربى جرموق گويند . و [ بفتح كاف ] معروف « 22 » و نيز كسى كه سرود خاركش به او منسوب است « 23 » . مثال اين معنى شيخ عطار گويد : بيت بلبلى شوريده مىگرديد خوش * پيش گل مىگفت راه خاركش خواجهتاش - غلامان يك خواجه يكديگر را خواجه تاش گويند . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت من و تو هر دو خواجهتاشانيم * بندهء بارگاه سلطانيم « 3 » و در نسخهء ميرزا بمعنى خداوند خانه نيز آمده . خروش - فرياد و بانگ با گريه و بىگريه را نيز گويند . مثالش شيخ سعدى فرمايد : بيت چنان خسپ كايد فغانت به گوش * اگر ناتوانى بر آرد خروش و بمعنى امر بفرياد و بانگ كردن نيز آمده مثال اين معنى و معنى اول هم « 24 » او گويد « 4 » : بداور خروش اى « 5 » خداوند هوش * نه از دست داور بر آور خروش خيلتاش - يعنى لشكر و سپاهى كه از يك خيل باشند . مثالش « 6 » منوچهرى گويد : بيت دل بازده بخوشى ورنه ز درگه شه * فردات خيلتاشى ترك آورم به يارى « 7 » خليش - [ بكسر « 8 » خاء و لام و سكون ياء ] خلاب تيره كه پاى از آن بدشوارى توان كشيد . كذا فى الادات « 25 » .
--> ( 1 ) « س » : هم مثل . ( 2 ) اصل چنانچه . ( 3 ) اين مصراع در « س » تكرار شده است . ( 4 ) جملهء اخير و شعر پس از آن از « ب » است اما به اين معنى در برهان نيست . ( 5 ) اصل : اين . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 6 ) كلمه از « ب » است . ( 7 ) در ديوان منوچهرى : تتارى . ( 8 ) « ب » : بفتح . ( 21 ) در برهان بمعنى قلبه و گاو آهن و خوب و نيك و وجود نقيض عدم و نوعى از بافتهء كتان نيز هست . ( 22 ) يعنى كسى كه خار بكشد . خار كن . ( 23 ) در برهان معنى نوايى و صوتى از موسيقى نيز دارد . ( 24 ) يعنى : سعدى . ( 25 ) در برهان معنى شور و آشوب و مشغله نيز دارد .