محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
434
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و از كلام متقدمين نيز چنين ظاهر مىشود اما متأخرين بر خلاف عمل نموده خاور مشرق را مىدانند و باختر مغرب را اما آنچه بعد از تتبع بسيار ظاهر مىشود آنست كه در [ باب باء ] در لفظ باختر مرقوم شد . « 21 » خنور - [ بفتح خاء و ضم نون ] آلات خانه از كاسه و كوزه و خم و امثال اينها « 1 » . مثالش شمس فخرى گويد : بيت هماى دولت تو بر كسى كه سايه فكند * دهد ز لعل و زر و نقرهاش زمانه خنور و در سامى [ بضم خاء ] آمده « 22 » و استاد عنصرى نيز گويد : بيت گاه اقبال آبگينه خنور * بستاند عدو ز تو « 2 » به بلور خر « 3 » - [ بكسر خاء ] بمعنى خوشى باشد و اين لفظ پهلوى است . كذا فى تحفة السعادة . خواليگر « 4 » - [ به وزن بازيگر ] طباخ و خوانسالار . فردوسى فرمايد : بيت يكى خانه او را بياراستند * بديبا و خواليگران خواستند « 5 » و بفتح واو نيز گويند : شمس فخرى گويد : بيت چون سپهرست بزم او و دروست * ميزبان مهر و مه خواليگر * و خوالگر نيز گويند [ به وزن راهبر ] چنان كه « 6 » شاه ناصر خسرو فرمايد « 3 » : بيت اين آفروشهايست كه زاغست خوالگرش * هر دو قرين يكدگر و نيك درخورند و معنى آفروشه پيشتر گذشت . ختار - [ بضم خاء و بعد از خاء تاى قرشت ] « 23 » پاك كردن زراعت و باغ از فضول . استاد فرخارى گويد : بيت باغ دين و كشت دولت را بتيغ * كرد از خار و خس اعدا ختار خواستار - [ به وزن رازدار ] و خواستگار يعنى طلبكار . خزر [ بفتح خا و زاء ] ولايتى است در حوالى گيلان كه « 3 » درياى گيلان منسوبست به او . عسل خوب از آن آرند . مثالش انورى گويد : بيت « 7 » زنبور خزر فضلهء لطف تو سرشته * آهوى ختن كشتهء خلق تو چريده و در آن ولايت طوطى نه زيد و خزران نيز گويند و در مؤيد الفضلا گويد نام ولايتى است از تركستان .
--> ( 1 ) « ب » : آن . ( 2 ) « ن » : تو عدو . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) « س » : خوالگير . ( 5 ) از اينجا تا علامت ستاره در « س » مكرر شده است . ( 6 ) اصل : چنانچه . ( 7 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) منظور اينكه باختر بمعنى مشرق و مغرب هر دو به كار رفته است و همچنين خاور بهر دو معنى . ( 22 ) در برهان با تشديد ثانى نيز آمده است و معنى زراع و زراعت كننده نيز دارد . ( 23 ) در برهان بفتح اول نيز آمده است .