محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

432

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت باد باسير او بوقت شتاب * چون خر لنگ مانده اندر خرد و بمعنى خرك طنبور و عود و امثال آن نيز باشد « 1 » و آن چوبكى بود كه بر كاسهء عود و رباب و كمانچه و امثال آن وضع كنند و تارها بر زبر آن كشند * . سيف اسفرنگى گويد : بيت خلق تو گر ندرد پردهء اقبال رواست * عود آنگه طرب آرد كه كشد بار خرى و بمعنى بزرگ نيز باشد مطلقا چنان كه خرسنگ و خرتوت و امثال آن « 1 » . بمعنى خرنده و امر به خريدن نيز آمده . مثال اين هر دو معنى حكيم خاقانى گويد : بيت يك مى به دو گنج شايگان خر * رغم دل شايگان خرانرا از مصراع « 2 » اول معنى دوم و از دوم اول مرادست « 21 » * خنگ‌زيور « 3 » - [ بكسر خاء و زاى معجمه و سكون نون و كاف فارسى و ياى حطى ] اسب ابلق بود مسعود سعد فرمايد : شعر با زيور گردان كارزارى * با مركب تازى و خنگ زيور خرخر - [ بفتح خاى اول و دوم و سكون راى مهمله ] دوته و پشته طاق و ايوان باشد و در مؤيد الفضلا بمعنى دو تو شدن نيز آمده . و [ بضم هر دو خاء ] صداى نفسى كه در گلو پيچد چنان كه « 4 » عميد لويكى گويد : بيت آه از آن ساعت كه از چنگ اجل در خشكنار * در سر تنگى نفس در پردهء خرخر شود خداوندگار « 5 » - يعنى صاحب و مالك . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت خداوندگارى كه عبدى خريد * بدارد ، فكيف آنكه عبد آفريد و [ بحذف دال « 22 » ] نيز آمده چنان كه شيخ آذرى گويد : بيت باز از حضرت خداونگار * گشته مخصوص هر ديار و مزار خشنشار و خشيسار « 6 » - مرغى آبى بزرگ تيره‌گون كه ميان سرش سفيد باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت اگر از عدل او باشدش رخصت * عقاب چرخ را گيرد خشنشار و در ترجمهء صيدنهء ابى ريحان بيرونى خشنسار [ بضم خاء و فتح شين معجمه و سكون

--> ( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره در « س » نيست . ( 3 ) اين لغت و شرح آن از « ن » است . ( 4 ) اصل : چنانچه . ( 5 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است ( اما در برهان نيست ) . ( 6 ) « ب » و « ن » : خشيشار . ( 21 ) در برهان معنى بىعقل و احمق و لاى شراب و بضم اول آفتاب و بكسر اول معنى خوشى و خوشحالى نيز دارد . ( 22 ) يعنى : خاوندگار يا چنان كه در شعر آذرى است : خداونگار