محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
32
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
نسترد ] « 1 » صمغى است بغايت منتن « 21 » و بد بو كه به عربى حلتيت و بشيرازى انگشتگنده گويند . مثالش هفت پيكر : شعر خواجهء چون چو نافه بار كند * مشك را انگژد حصار كند و در ترجمهء صيدنهء ابى ريحان بيرونى مسطور است كه آن را انگژد از آن گويند كه صمغ درخت انگدان است و انگدانژد نيز گويند . چه صمغ را به فارسى ژد گويند . و انگژد گرم و خشكست در درجهء سوم . آرايش خورشيذ - نام نوائى و لحنى از جملهء سى لحن باربد . مثالش شيخ نظامى فرمايد « 2 » : شعر چو زد آرايش خورشيد راهى * در آرايش بدى خورشيد ماهى « 22 » « 3 » آهنجذ - [ بمد الف و فتحها ، و جيم تازى ] يعنى كشد . مثالش شاه ناصر خسرو گويد : شعر خوب گفتن پيشه كن با هر كسى * كاين برون آهنجد از دل بيخ كين انبوئيذ - [ بنون و باى موحده به وزن فرموديد ] يعنى بو كرد . مثالش فريد الدهر گويد : شعر چو انبوئيذ زلف مشكسايش * ختن گرديد از سر تا به پايش و بمعنى امر ببو كردن نيز آمده . مثال اين معنى حكيم سنائى گويد : شعر گفت اطفال را همى پوئيذ * اين نكوباد را مىانبوئيذ ازارود - « 4 » ماوراء النهر باشد . مثالش شمس فخرى گويد : شعر يك موى مباد از سر او كم كه جهان را * آن موى به از جمله سمرقند و از ارود اسفروذ - « 5 » [ بكسر همزه و سكون سين و واو و فتح فاء و ضم راء مهمله ] مرغيست سياه كه بتازى قطا « 23 » گويند . مثالش شاعر گويد : شعر پيش عمان كى نمايد آب روذ * پيش شاهين كى نمايد « 6 » اسفروذ آزاذ - حر . ضد عبد - وصفى است سرو را و سوسن « 7 » را - و مطلق بىعيب را نيز گويند . بمعنى اول شيخ سعدى فرمايد : شعر رسمى است كه مالكان تحرير * آزاذ كنند بندهء پير و بمعنى دوم ابو عاصم گويد : شعر ز بس جود او خلق را بنده كرد * بجز سرو و سوسن كس آزاذ نيست و بمعنى سوم شيخ سعدى گويد : شعر بخصمان بندى فرستاذ كس * كه اى نيكمردان آزاذ كس « 8 » « 9 » و در فرهنگ نام درختى كه بيشتر در گيلان مىشود نيز آمده و چوبش جوهردار باشد . مثالش شرف شفروه گويد : شعر من بندهء آن قد چو آزاد درختم * من هندوى آن صورت چون لعبت چينم و نام قسمى از خرما نيز باشد . مثال اين معنى را لامعى جرجانى گويد :
--> ( 1 ) بجز « ط » و « الف 2 » : بسترد . ( 2 ) « الف 2 » اضافه دارد : در تعريف باربد . ( 3 ) اينجا سه لغت : آستين برزد و اورند و ابرو زند به ترتيب در سه نسخهء « ط » و « غ » و « الف 2 » آمده است ، لغت اول و سوم را در پايان كتاب در باب استعارات و كنايات خواهيم آورد و لغت دوم را در حاشيهء مربوط به لغت اورند بمعنى بهاعوزيبائى . . . قبلا نقل كرديم . ( 4 ) « الف 2 » : از اروند . ( 5 ) « الف 2 » : 1 - نروز مرضيست . ( 6 ) « س » : كى بيايد ؛ « ط » : چون نمايد . ( 7 ) « ن » : و صفت سرو راست رسته و سوسن را . ( 8 ) « ط » : بس ؛ ( در قافيه تأملست ) : « الف 2 » بجاى امثلهء فوق دارد : طبعت آزاده بود از آزار . ( 9 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 21 ) منتن ، بدبو . ( 22 ) يعنى يك ماه . ( 23 ) قطا ، مرغى است شبيه بكبك ببزرگى كبوتر و بر دو نوع است : كدرى و جونى . بانگش قطا قطاست . در فارسى آن را سنگخوارك گويند .