محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

383

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت نفير چاوشان از دور شو دور * ز گيتى چشم بدرا كرده مهجور چربش - [ بفتح جيم و كسر باء تازى ] بمعنى چربى باشد . بمعنى افزونى و زيادتى نيز آمده « 21 » مثال « 1 » هر دو معنى شيخ نظامى گويد : بيت ترازوى چربش فروشان برنگ * بود چرب و چربش ندارد به سنگ چموش - [ به وزن خموش ] بمعنى ستور لگد زن باشد و شموس معرب آنست . شاعر گويد : بيت آن استر چموش لگد زن از ان من * و ان گربهء مصاحب « 2 » بابا از ان تو و نوعى از كفش نيز باشد « 3 » . چمش - [ به سكون ميم ] چشم باشد « 22 » مثالش امير معزى گويد : بيت گهى ز چمش زند تير بر دل عشاق * گهى ز دست زند تيغ بر سر اعدا و حكيم فردوسى نيز فرمايد : بيت بكردار چشم « 4 » گو زنان دو چمش « 5 » * همه سحر و شوخى همه رنگ و نمش نمش بمعنى مكر و حيله باشد . كذا فى الفرهنگ . مع الغين چپاغ - [ بفتح جيم و باى فارسى ] جنسى از ماهى باشد . كذا فى الادات . « 6 » چرغ - مرغى است صياد كه به عربى صقر گويند . مثالش ابو الفرج گويد : شعر تا چرغ هوات را دلم چرز افتاد * زو چون تب لرزه به تنم لرز افتاد در عشق مرا كار باندرز افتاد * درزى بچه‌اى زخم تو بر درز افتاد چغ - [ بفتح ] چوبى است كه ماست بدان زنند تا مسكه شود و چق و شيرزنه نيز گويند و در فرهنگ بمعنى چرخى كه زنان ريسمان به آن ريسند نيز آورده « 23 » . چراغ - معروف « 24 » و بمعنى چرا نيز آمده كه حيوانات كنند . مثال هر دو معنى حكيم اسدى گويد : بيت بپرسيد از و پهلوان سترگ * بگفتند گاويست آبى بزرگ همى زو فتد گوهر شب چراغ * بدان روشنايى كند شب چراغ

--> ( 1 ) « س » : مثالش . ( 2 ) « ب » : خموشك . ( 3 ) اين جمله از « ن » است . ( 4 ) « الف » : چمش ؛ « س » : چشمش ( متن از « ب » است ) . ( 5 ) « س » : چشم . ( 6 ) در نسخهء « ن » افزوده شده است كه : « و در فرهنگ بمعنى مطلق دو رنگ آمده و بخصوص بر كبوتر كبود و سياه و اسب ابرش اطلاق كنند » اما اين معنى مربوط به لغت چپار است . ( 21 ) معنى اخير در برهان نيست . ( 22 ) در برهان بمعنى خرام و رفتارى از روى ناز و دانهء سياهى كه در داروهاى چشم به كار برند نيز آمده است . ( 23 ) در برهان است كه معنى چوبى كه بر گردن كاو گردون نهند نيز دارد و گاه بر گردون كش نيز اطلاق شود و بضم اول بمعنى چوب آبنوس يا چوبى آبنوس مانند و بكسر اول پرده مانندى كه از چوبهاى باريك سازند نيز آمده و گويد كه به اين معنى تركيست . ( 24 ) يعنى ظرفى كه در آن روغن يا نفت كنند و فتيله‌اى در آن نهند و برافروزند و بر سر شعلهء آن غالبا حبابى از آبگينه قرار دهند و از اين قبيل ست لامپ چراغ برق .