محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
368
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
نسخهء ميرزا ظرف مايعات باشد و همان سماروغ مرقوم « 21 » . جرنده - [ به وزن درنده ] غضروف باشد يعنى استخوان نرمى كه بتوان خائيد « 1 » . جمره - [ بفتح جيم ] بخارى است كه در آخر زمستان در زمين افتد و آن سه قسم باشد : هفتم شباط ماه سقوط جمرهء اول باشد و زمين گرم شود به بخار و چهاردهم شباط سقوط جمرهء دوم باشد و آب گرم شود و بيست و يكم شباط سقوط « 2 » جمرهء سوم باشد و نباتات گرم شوند . « 3 » مثالش حكيم انورى گويد : بيت جمره است مگر خصم تو زيرا كه نپايد « 4 » * در هيچ عمل منصب او بيش سه دم را و در نسخهء ميرزا مسطورست كه نزد عرب سقوط منازل قمر است چه هفتم ماه مذكور سقوط جبهه باشد و در چهاردهم سقوط زبره « 5 » و در بيست و يكم صرفه و تأثيرات مذكور بطريق مزبور مرتب شود « 22 » . جنبيه - [ بعد از جيم نون و باى تازى و ياى حطى ] نوعى از اسلحه كه به هندش « 6 » كتاره گويند . كذا فى المؤيد . اما هيچ اشعار بحركتش نكرده « 23 » . جله - [ بفتحتين ] همان تونه باشد كه مرقوم شد و ستيژه « 7 » نيز گويند و در فرهنگ [ بضم جيم و فتح لام مشدد ] آورده بمعنى گروههء ريسمان . جاله - [ به وزن ناله ] آن چند مشك پر باد كه بر آن چوب « 8 » و علف نصب كنند . به جهت گذشتن بر آب و ژاله نيز گويند و مىآيد . جرغنده « 9 » - [ به وزن بركنده ] همان چرغند « 10 » « 11 » بمعنى اول « 24 » . مع الياء جنگلاهى « 11 » - [ بفتح جيم و سكون نون ] غليواژ باشد . كذا فى الشرفنامه . و [ بجيم فارسى ] نيز به نظر رسيده « 25 » . جالى - [ به وزن نالى ] درختى كه از چوب آن مسواك كنند . جامگى - [ با ميم موقوف و كاف فارسى مكسور « 12 » ] آنچه بنو كردهند به جهت جامه بها و مأكول . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت فهرست جمال هفت پرگار * از هفت خليفه جامگى خوار
--> ( 1 ) « ن » : خائيدن . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) بجز « ن » : شود . ( 4 ) بجز « الف » : نيايد . ( 5 ) اصل : زهره . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 6 ) بجز « ن » : هندش . ( 7 ) « س » : ستيژه ؛ « ب » : ستيزه . ( 8 ) « س » : جوب . ( 9 ) « س » : چرغنده . ( 10 ) « س » : چرعند . ( 11 ) اين لغت در « س » و « الف » نيست . ( 12 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) در برهان بمعنى گروههء ريسمان معرب آن جلاهق و ظرفى مانند سبد از برگ خرما بافته شده نيز آمده و معنى اخير عربيست . ( 22 ) در برهانست كه عرب اخگر آتش را جمره گويد . ( 23 ) در برهان به وزن تنقيه آمده است . ( 24 ) يعنى بمعنى چراغ و چراغدان . ( 25 ) يعنى : چنگلاهى .