محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
353
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
جرهباز - باز سفيد را مىگويند . بعضى گويند باز نر باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت « 1 » بر اوج فلك چون پرد جرهباز * كه بر شهپرش بستهاى سنگ آز و جره بمعنى جلد و چابك و نوچه و جوان نيز به نظر رسيده . جاليز - خربزه زار باشد و بعضى ترهزار را نيز گويند . مع السين جرس - [ بفتحتين ] در فرهنگ بمعنى زندان باشد . مثالش اين بيت زراتشت بهرام را آورده : بيت مشو هيچ ناخوانده مهمان كس * مكن بر دل خويش گيتى جرس و به عربى زنگ را گويند و [ به وزن درس « 2 » ] بمعنى صدايى آورده كه از بر هم خوردن دو چيز بر آيد و به اين بيت فخر گرگانى متمسك شده : شعر شده از جرس رها دايه آگاه * شنيسد آواز رگاه شهنشاه و درويس و رامين بتشديد راء [ « 3 » آورده به اين عنوان كه : « شده از جرس در « 4 » دايه آگاه » و ظاهرا كه اين اصحست . اما به عربى جرس [ بفتح جيم و سكون راء ] بمعنى آواز نرم آمده و احتمال اين نيز دارد كه عربى باشد . مع الشين جاش - خرمن غله را گويند كه به عربى صبره خوانند . مثالش حكيم سوزنى گويد : شعر « 5 » هر كه تخم كين شه كارد چو وقت جاش گشت * جاش بردارنده را دست اجل كيال باد جش - [ بفتح ] مهرهء كبود كه از آبگينه سازند و بدفع چشم زخم بر اطفال بندند : مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت جش اگر چه برنگ فيروزه است * فر فيروزه نيست اندر جش جغش - [ بفتح جيم و غين ] همان جغشت « 6 » مرقوم « 21 » . جخش - [ به وزن رخش ] علتى كه از گلو مانند بادنجان بر آيد و درد نكند و اگر ببرند بيم هلاكت باشد و اكثر مردم گيلان و فرغانه را باشد « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد : بيت بنه دبهاى در ميان پاى خصم * كه بر گردنش بست ايام جخش
--> ( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) بجز « ن » : ورش . ( 3 ) « س » : بتشديد . ( 4 ) « ب » : جرس درها ؛ « س » : جرس درا . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 5 ) كلمه از « ن » است . ( 6 ) « س » : حفشت . ( 21 ) يعنى سبزى و ترهء صحرايى . ( 22 ) در برهان بمعنى شپره بزرگ نيز هست . رجوع به جحج شود .