محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

350

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

جالندر - نام ولايتى از سومنات . كذا فى التحفه . مثالش مسعود سعد گويد : بيت بس شگفتى نباشد ار باشد * مادحت قهرمان جالندر جير - به وزن و معنى زير و نشيب باشد « 21 » كذا فى الفرهنگ . جگر - معروف « 22 » مثالش شيخ نظامى گويد « 1 » : بيت چنان زد در جگر گاهش سر تيغ * كه خون برجست از ان چون آتش از ميغ و ديگر غم و مشقت و رنج را گويند . مثالش انورى گويد : بيت « 2 » گردگاه جهان گداخته باد * كه يكى گرده بىجگر ندهد جور - بتازى ستم را گويند « 23 » و نيز نام يكى از خطوط جام كه بر لب جام بود و پيالهءجور پيالهء پر مالامال را گويند چه خواهند كه از آن پياله حريف را بيندازند در بسيار دادن شراب به او مثالش سراج قمرى گويد : بيت سوى جهان دگرمان ببر « 3 » بساغر جور * كه دل سياه شد از جور اين جهان ما را جاندار « 4 » - در فرهنگ بمعنى سلحدار آورده و اين بيت مولوى را شاهد آورده : بيت چو زخم تيغ نباشد بجنگ نيزه و تير * چو فرق هيز و مخنث ز رستم جاندار و ديگر بمعنى نگاهبان و حافظ جان را گويند مثال اين معنى شرف شفروه گويد : بيت كى تواند كرد جاندارى او هر جانور * حافظ و جاندار او ايزد تعالى بس بود و در يكى از نسخ بمعنى يساول و آنكه ترتيب و توزك حشم كند نيز آمده « 24 » . جمزيور - [ بعد از ميم زاى معجمه و ياى حطى ] اسبى باشد كه روى شكم « 5 » و هر دو دست و پاى او سفيد باشد و اين لغت در مؤيد الفضلاء و نسخهء ميرزا آمده اما هيچ‌يك اشعار به حركت اولش نكرده‌اند « 6 » « 25 » مثالش مسعود سعد گويد : شعر « 2 » آتش و آب و خاك و باد شده * ابرش و خنگ و بور و جمزيور جاغر - به وزن و معنى ژاغر ، كه بعد ازين مىآيد ، يعنى حوصلهء « 26 » مرغان . جر - [ بفتح ] شكاف باشد مطلقا « 27 » . مثالش ناصر خسرو گويد : بيت « 8 » اى برادر چشم من زينها و زين « 8 » عالم « 9 » همه * لشكرى انبوه بيند در رهى « 10 » پر جور و جر

--> ( 1 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) « س » : بر . ( 4 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 5 ) « س » در واو نيست . ( 6 ) « س » : نكرده . ( 7 ) كلمه در « الف » نيست . ( 8 ) « الف » : درين . ( 9 ) همه جا : همى . ( متن از ديوان است ) ( 10 ) همه جا : لشكر . . . در ره . ( متن از ديوان است ) . ( 21 ) در برهان بمعنى نوعى از پوست دباغت كرده هم هست كه از آن بند كارد و شمشير و بهله و جز آن سازند . ( 22 ) يعنى كبد . و در برهان بمعنى وسط هر چيز و بمعنى شفقت و مرحمت و در حاشيهء برهان مجازا معنى شجاعت نيز هست . ( 23 ) در برهان بمعنى . بالا نيز هست مقابل پائين . ( 24 ) در برهان معنى داراى جان و معنى روزى و قوت لا يموت نيز دارد . ( 25 ) در برهان به وزن همديگرست . ( 26 ) حوصله ، يعنى چينه‌دان . ( 27 ) در برهان بمعنى زمين شكافته و در عربى بمعنى كشيدن و اخذ كردن و بمعنى چاپلوسى و شيرين زبانى و چيزى از كسى گرفتن . و بضم اول بمعنى زين اسپ است .