محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

346

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت در خرابات ريش خصمانش * گشت در زير « 1 » قحبگان جبغوت و در نسخهء حليمى دو طريق آمده و در نسخهء محمد هندو شاه [ بتقديم غين « 21 » ] آمده و « 2 » جغبت [ به وزن رفعت ] نيز به اين معنى آورده چنان كه شاعر گويد : نظم « 3 » آن ريش نيست جغبت دلال خانهاست * وقت جماع زير حريفان فكندنى و در فرهنگ نيز بهر دو « 4 » طريق آمده اما به [ جيم و ضم سوم ] آورده بمعنى حشو بالش و نهالى و جامه و امثال اينها . جفت - [ بضم ] ضد طاق كه به عربى زوج گويند . و نيز گاو كشاورز را نامند . مثالش بمعنى اول حكيم خلاق المعانى گويد « 5 » : نظم « 5 » چشم تو كه بيمارى او بنهفتست « 6 » * در خيره‌كشى طاق فلك را جفتست معذور بود زلف تو گر آشفتست * زانرو كه دو بيمار عزيزش خفتست مثال معنى دوم حكيم سنائى گويد : بيت برزگر رفت و نان و دوغ ببرد * ماله و داس و جفت و يوغ « 7 » ببرد جغرات - « 8 » ماست باشد و در شرح سامى ماستى بود كه در كيسه كنند تا آب از آن بچكد و به عربى صغراط « 1 » گويند . جمست - [ بفتح جيم و ميم و سكون سين مهمله ] گوهريست فرومايه و كبود و آن را گمست نيز گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت به چشم نوالش ز بىقيمتى * چه ياقوت و لعل و چه يشب و جمست و در اختيارات مسطورست كه سنگى است بنفش كه بسرخى مايل باشد و معدن آن سه روزهء مدينه واقع شده اگر بظرفى از آن شراب خورند مستى نيارد و اگر در جامهء خواب نهند از احتلام ايمن باشند . جست - يعنى خيز كرد و بمعنى گريخت نيز آمده . مثال معنى اول نزارى گويد : بيت رخت بر كنگرهء منظر شصت آوردى * آخر از رخنهء هفتاد كجا خواهى جست مثال معنى دوم هم او « 22 » گويد : بيت از ابتدا كه لشكر ارواح بر نشست * عقل از سپاه عشق هزيمت كنان بجست و معنى دوم از بيت اول نيز مستنبط مىشود و بمعنى گريختن نيز آمده چنان كه گويند جست و خيز كند . مثال اين معنى امير معزى گويد : بيت مكن اى دوست مرا مست مگير * چون شدم مست ره جست مگير جغشت - [ بفتح جيم و غين معجمه و سكون شين ] ترهء بهارى كه پيش از جميع تيره‌ها بهم

--> ( 1 ) « ب » : درز ؛ « س » « الف » ندارند ( متن از « ن » و « غ » است ) . ( 2 ) واو از « ن » است . ( 3 ) كلمه از « الف » است . ( 4 ) كلمه در « س » و « الف » نيست . ( 5 ) كلمهء در « س » نيست . ( 6 ) « ب » . ننهفست . ( 7 ) « س » : جوغ . ( 8 ) كذا و در برهان ذيل لغت جغرات آرد كه سقرات معرب جغرات است . ( 21 ) يعنى : جغبوت . ( 22 ) يعنى : نزارى .