محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

23

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و بمعنى قصد نيز آمده . الفنج - [ به وزن فرسنگ ] اندوختن باشد و نيز اسم فاعل از اندوختن باشد يعنى اندازنده و گرد كننده . مثال هر دو معنى ابو شكور گويد : شعر ز الفنج دانش دلش گنج بود * جهان ديدهء دانش الفنج بود و بمعنى امر باندوختن نيز آمده « 1 » چنان كه حكيم سنائى فرمايد : شعر با قناعت كش ار كشى غم و رنج * ور نه بگذر ز عقل و عشق الفنج و ميلفنج نهى است چنان كه شاعر گويد : شعر ميلفنج دشمن كه دشمن يكى * فراوان و دوست از هزار اندكى ايزغنج - [ بكسر همزه و سكون ياء حطى و زاء تازى و ضم غين ] جوال باشد . كذا فى التحفه . اسفرنج - و اسفرنگ نيز گويند . قريه ايست از قراى سغد سمرقند . انج - [ به وزن رنج ] بمعنى گرداگرد روى باشد « 2 » - و بيرون كشيدن باشد در نسخهء ميرزا و كذا فى الفرهنگ . الج - [ بلام به وزن سرج ] پر غرور باشد . كذا فى التحفه « 3 » . آماج - بمعنى خاكيست كه جمع كنند و نشانهء تير بر آن نصب كنند . و نيز آلتى باشد كه برزيگران زمين را به آن كنند . « 4 » بهر دو معنى شاعر گويد : شعر بر كند تير تو هر خاكى كه در آماجگاه « 5 » * برزگر بركنده پندارى بآماج و كلند « 6 » كلند كلنگ باشد . و « 7 » در فرهنگ بمعنى نشانهء تير باشد و آماجگاه جائى بود كه نشانه را گذارند . و نيز بمعنى يك حصه از بيست و چهار حصهء فرسنگ باشد چه فرسنگى سه ميل است و ميلى مسافت دو ندا ، كه فرسنگى شش ندا باشد و ندائى چهار آماج كه فرسنگى بيست و چهار آماج بود و اين بيت شيخ نظامى را شاهد آورده : شعر ستاده قيصر و خاقان و فغفور * يك آماج از بساط بارگه دور آرنج - بندگاه ساعد و بازو و آرج نيز به اين معنى آمده در نسخهء ميرزا « 8 » . مثالش امير خسرو گويد : شعر ز بهر سنگ ملمع كه آيدت در دست * بسا كسان كه شكستى بسنگشان آرنج و [ بقصر « 9 » ] نيز آمده « 21 » چنان كه شمس فخرى گويد : شعر چه غم مملكت را كه در دفع ظلم * شكستست شاه آستين تا ارنج ارج - [ به وزن سرج ] . بمعنى قدر و قيمت و اعتبار باشد . مثالش شمس الدين كوتوالى « 10 » فرمايد : شعر دل اگر نيست پسند تو به من باز فرست * جان ندارد بر تو ارج بتن باز فرست و بمعنى بركنده نيز آمده در بعض نسخ و اين بيت سوزنى مؤيد اين قولست :

--> ( 1 ) در « ن » از اين پس فقط جملهء « شاعر فرمايد » آمده و آنگاه شعر بعد را كه در متن ما شاهد كلمهء ميلفنج است آورده . ( 2 ) كلمهء باشد از « س » است . ( 3 ) « الف 2 » ( در حاشيه ) افزدده : اوج - نقطهء ملاقات دو سطح محدب بر دو فلك از افلاك جزئيه سبعهء سياره را گويند . ( 4 ) « ن » : و نيز نام آلتى كه به آن زمين را شيار كننده . ( 5 ) بجز « الف 2 » : . . تو هر گه خاك در آماجگاه . ( 6 ) « ن » : ز آماج كلند ؛ « س » : . . . آماج كلند . ( متن از « الف » و « ط » است ) . ( 7 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 8 ) « الف 2 » : ميرزا ابراهيم . ( 9 ) « س » : و بمعنى تقصير . ( متن از « ن » است ) . ( 10 ) « ن » : شمس كوترابى فخرى . ( 21 ) يعنى : ارنج .