محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
325
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت ليكن نه باز گردم از شرم مردمان * كاندر خور تماخره « 1 » و تتربو شوم و معنى تماخره بعد از اين مىآيد « 21 » تريو - [ به راى مهمله و ياى حطى . به وزن بدخو ] در نسخهء ميرزا جامهء سفته و باريك باشد و [ بجاى ياى حطى باى موحده « 22 » ] نيز به نظر رسيده . كذا فى الفرهنگ [ و در ] قواس بمعنى جامهء باريك كه بدن « 2 » از زير آن نمايد آمده و اين بيت يكى از اكابر شاهد آورده : بيت تا باز نمايد چو مى از شيشهء صافى * ساقى تن گلرنگ خود از جامهء تريو تلو - [ بضم تاء و لام ] بمعنى پائين تير باشد و نزديك بگوشهاى كمان را نيز گويند . و در فرهنگ [ بفتح تا و لام ] بمعنى خار آورده و مثال معنى اول و اين معنى بيتى از ابو رافع آورده : بيت تير اندر قلب لشكر تا تلو * مىخلد چونان كه در چشمش تلو تندرو - [ بضم تا و راى مهملهء موقوف ] بخيل و ممسك و ترشرو باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت بناليد درويشى « 3 » از ضعف حال * بر تندرويى « 4 » خداوند مال تاو - طاقت و قدرت . و فروغ گرمى . و بمعنى فاعل از اين سه معنى و امر به اين سه معنى نيز باشد . و تاب مثله « 23 » . مثال معنى اول حكيم فردوسى گويد : بيت همى داد هر سال با سام ساو * كه با او برزمش « 5 » نبد هيچ تاو تذرو - [ بفتح تا و دال معجمه و سكون راى مهمله ] مرغيست خوش رفتار كه در مازندران و استراباد باشد . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت چنگل دراج به خون تذرو * سلسله انداخته در پاى سرو تژاو - نام مبارز تورانى كه داماد افراسياب بود و گيو او را زنده گرفت بكمند و بانتقام برادر « 6 » خويش كشت . تهو و تفو - خيو باشد و آن را ته و تف نيز گويند مثالش « 7 » شمس فخرى گويد : شعر پنداشت دشمنت كه بانديشهء محال * باشد كه آتشى بجهاند ز غا و شو « 8 » ايام چون بديد خيال محال او * كردش هزار راه ابر « 9 » ريش و رو تفو
--> ( 1 ) « س » : تماخرو . ( 2 ) « س » : بدان . ( متن از « ب » است ) . ( 3 ) « س » : درويش . ( 4 ) « س » ، « ن » : تندروى . ( 5 ) « س » : بررهش . ( 6 ) « س » : جداور . ( 7 ) كلمه از « ب » است . ( 8 ) « س » : غار شو . ( 9 ) « س » « ن » : ره بر . ( متن از « ب » است ) . ( 21 ) در برهان بفتح اول و دوم نيز آمده است . و تماخره نيز معنى لاغ و مزاح و هزل و ظرافت دارد . ( 22 ) يعنى : تربو . ( 23 ) در برهان معنى محنت و اندوه نيز دارد .