محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
275
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت ساخته طاوس ملايت نگار * پا بچه بالا زده طاوسوار پژوهنده « 1 » - [ به وزن فروشنده ] بازپرس كننده و تفحص نماينده . مثالش شيخ نظامى فرمايد : بيت پژوهندهاى بود حجت نماى « 2 » * در آن انجمن گشت شاه آزماى پاخره - [ با خاى موقوف « 3 » و فتح راى مهمله ] نشستگاه كه در « 4 » پيش در باشد . پاژه - به وزن و معنى پاچه كه به عربى كراع گويند : پادگانه - [ به وزن شادمانه ] در زفان گوفا بام بلند باشد . و در شرفنامه دريچه باشد . پرازده - [ به راى مهمله و زاى معجمه و دال مهمله ، به وزن نگاشته ] پارهء خمير باشد كه به جهت نان گرد كنند كذا فى المؤيد و زواله نيز گويند و فرزدق « 5 » معرب پرازده باشد . پلغده - [ بفتح لام و دال و سكون غين معجمه ] يعنى گنده شده گويند مرغ بيضه را پلغده كرد يعنى گنده كرد و بچه نياورد . مثالش حكيم « 6 » سوزئى گويد : بيت دو خايه كرده « 7 » پلغده شده هم « 8 » اندر وقت * شكست و ريخت همانا سپيده و زرده پنجه - معروف « 21 » : و ديگر در مؤيد الفضلاء نوعى از رقص عجم باشد كه دستهاى يكديگر را گرفته رقص كنند و دستبند نيز گويند . و در شرح محزن غلولههاى سنگ باشد كه ديده با نان براى جنگ دارند و در « 9 » يكى از نسخ بمعنى غلولهء منجنيق و سنگى كه از كشتى بكشتى مخالف اندازند آمده « 22 » . پشت مازه - [ با تاء موقوف ] سنك مهرههاى پشت كه بتازى صلب خوانند . مثالش شاعر گويد : بيت در آنگهى كه ز طعن سنان زن و زخم تير * ز پشت مازهء « 10 » گردان گريز جويد باه پيشانه - همان پيشان مرقوم باشد « 23 » مثالش مولوى مثنوى گويد « 6 » شعر هست مستى كه مرا جانب ميخانه برد * جانب ساقى گلچهرهء در دانه برد هست دستى كه كشد دست مرا يارانه * وز چين صفت نعالم سوى پيشانه « 11 » برد پياده - معروف « 24 » . مثالش شيخ نظامى گويد : شعر برون آمد مهين شهسواران * پياده در ركابش تاجدازان و ديگر بيذق شطرنج را نيز گويند و ببدق معرب نست . مثال اين معنى انورى گويد : بيت هميشه تا كه نباشد مسير اسب چو رخ * چنان كجا نبود رفتن پياده چو شاه و نيز نام گليست . كذا فى المؤيد . مثال اين معنى امير خسرو فرمايد :
--> ( 1 ) « س » : پژوهند . ( 2 ) « س » : نما . ( 3 ) « ب » : به سكون خاى معجمه . ( 4 ) كلمه در « س » نيست . ( 5 ) « ب » ؛ فرازدق . ( 6 ) كلمه از « ن » است . ( 7 ) در لغتنامهء دهخدا . گنده . ( 8 ) اصل : كه . ( متن از لغتنامهء دهخداست ) . ( 9 ) كلمه در « س » نيست . ( 10 ) « س » : بازه . ( 11 ) « س » : بيشانه . ( 21 ) يعنى پنج انگشت با كف دست از انسان و حيوان . ( 22 ) در برهان بمعنى عشقه ، و با اظهار هاء مختلف پنجاه ، عدم معروف و بمعنى ماهى و دام و قلاب و شست ماهى نيز آمده است . ( 23 ) پيشان بمعنى پيش پيش و انتهاست اما لغت پيشانه در برهان نيست . ( 24 ) يعنى مقابل سواره : آنكه پى مركب و بر نشست رود .