محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
265
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
حراق به كار برند . پتياره - در فرهنگ بمعنى مكنون و مخزون « 1 » آمده . مثالش سيد ذو الفقار شيروانى گويد : بيت اندر ضمير او عيان پتيارهء سر قدر * وندر گمان او نهان پيرايهء نور يقين و ديگر بمعنى آفت و بلا و چيزى مهيب آورده . مثالش « 2 » فردوسى گويد : بيت جهانى بر آن جنگ نظاره بود * كه آن اژدها چنگ « 3 » پتياره بود و ديگر بمعنى مكر و حيله نيز آورده چنان كه « 4 » هم او « 21 » فرمايد : بيت نيايد ز ما با قضا چارهاى * نه سودى كند هيچ پتيارهاى و هم او فرمايد در يوسف زليخا « 5 » : بيت ببايد خريدن و را چاره نيست * بدين راى در هيچ پتياره نيست و ازين بيت معنى آفت مفهوم مىشود . و بمعنى نفاد حكم نيز آورده و به اين بيت سيد ذو الفقار متمسك شده « 22 » : بيت گردش افلاك با پتيارهء حكمش خجل * صورت تقدير در آيينهء علمش عيان پرگنه - [ بفتح با و نون و كسر كاف فارسى ] در نسخهء ميرزا بمعنى درهم كوفته از عطريات باشد و بمعنى زمينى نيز آمده كه از آن خراج گيرند و [ بفتح كاف ] نيز به نظر رسيده . پايژه - [ به ياى حطى و زاى فارسى به وزن جايزه ] چيزى باشد كه عنان بدان استوار كنند و ريسمان دامن خيمه . پلمسه - [ به لام و ميم و سين مهمله . به وزن وسوسه ] دست و پا گم كردن و دروغ گفتن و متهم ساختن آمده در نسخهء ميرزا . و در مؤيد الفضلا ، پلمه [ بحذف سين ] . پوسانه - [ بسين مهمله و نون . به وزن بو داده ] بمعنى فروتنى و فريب دادن باشد در نسخهء ميرزا . پيواسته - [ بعد از ياى حطى واو . به وزن پيراسته ] حصار و فصيل « 23 » را گويند ايضا منه « 24 » . مثالش اورمزدى گويد : بيت برج پيواسته « 7 » اش هست بر از اوج حمل * بر گذشتست سر كنگرهاش از كيوان پژاوه - [ به زاى فارسى « 25 » . به وزن كجاوه ] داشى « 8 » باشد كه ظروف سفالين را در آن پزند « 9 » مثالش امير خسرو گويد : بيت زين زيره بابطاس « 9 » سفالينه گر مجوى « 10 » * كاندر پژاوه ديگ تهى مىپزد كلال « 26 » پاى اوژاوه « 11 » - [ با زاى فارسى ] چوبى كه جولاهه در وقت كار كردن پاى بر آن نهد . كذا فى السامى .
--> ( 1 ) « س » « ن » : محزون . ( متن از « ب » است ) . ( 2 ) كلمه از « ب » است . ( 3 ) « س » « ن » : جنگ . ( متن از « ب » است . طرفه نيز ضبط كردهاند . ( 4 ) اصل : چنانچه . ( 5 ) اين جمله و شعر پس از آن از « ب » است . ( 7 ) « س » بيواسته . ( 8 ) « س » : داسى . ( 9 ) « س » : پرند . ( 10 ) « س » اين پزيره بايطاپس . . . گر مخوى ؛ « ب » : اين زيره بازبطاس . . . گر مخوى ؛ در جهانگيرى : زين زيربازطاس . . . گر مخوى . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 11 ) « س » : پااوژاوه . ( متن از « ن » است ) . ( 21 ) يعنى : فردوسى . ( 22 ) در برهان اين معنى نيست ولى بمعنى شرمندگى و خجلت و شدت و سختى و آشوب و شور و غوغا نيز آمده است . ( 23 ) فصيل ، ديوار كوچك درون حصار يا درون بارهء بلد . ( منتهى الارب ) . ( 24 ) يعنى : از نسخهء ميرزا . ( 25 ) در برهان قاطع پزواه ضبطست . ( 26 ) كلال ، كوزهگر .