محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
256
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پيو - [ بياى حطى . به وزن رفو ] كلوخ باشد در نسخهء ميرزا « 21 » . پهلو - [ بفتح اول و سوم ] نام ولايتى باشد در شرفنامه كه زبان پهلوى به آن منسوبست و فهلوى معرب آنست . مثالش شهنامه : بيت بفرمود تا قارن جنگجوى * ز پهلو بدشت اندر آورد روى و در معجم البلدان مسطورست كه پهلو [ بضم لام ] نواحى اصفهان باشد - و [ بفتح لام ] شجاع و دلاور باشد . مثالش شاعر گويد : شعر دل پهلو بسى بساز آورد * ساز لهوش همه فراز آورد و در فرهنگ بمعنى مطلق شهر باشد و همين بيت را شاهد آورده و در حاشيهء سامى در تحقيق فهلوى به نظر رسيده كه : ذكر حمزة ابن الحسن الاصبهانى فى كتابه الفهلوية منسوبة الى فهله و فهله اسم يقع على اربعة بلدان و هى اصفهان و الرى و همدان و نهاوند « 22 » . و [ بضم لام ] بمعنى آنچه به عربى جنب گويند آمده . مثال اين معنى شاعر گويد : بيت اى تير يار از نظرش چون فتادهاى * ما هم فتادهايم به پهلوى « 1 » ما نشين و بمجاز مطلق اطراف و جوانب را نيز گويند . به اين معنى حكيم فردوسى گويد : بيت شدم باز پس « 2 » جستم از هر سوى * زمانى دويدم بهر پهلوى و از بيت سابق اين معنى نيز مىتوان فهميد . پرستو - معروف « 23 » و بتازى خطاف گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت هماى فتح در ايوان جاهش * نهادست آشيان همچون پرستو پرتو - روشنائى و « 3 » فروغ از هر چه « 4 » باشد . سيف اسفرنگى گويد : بيت بياض صبح نمود از دل شب ديجور * چنان كه پرتو نور از سواد ديدهء حور پرميو - [ بفتح با و سكون راى مهمله و ياى حطى و كسر ميم ] مرضى است كه آن را سوزاك نيز گويند و به عربى حرقة البول خوانند و در هند برريمى كه در حرقة البول از مجراى بول رود اطلاق كنند . پيلو - [ به وزن زيلو ] « 5 » چوبى باشد كه بدان مسواك كنند و به عربى اراك « 6 » گويند و در حقايق الاشياء مسطورست كه پيلو « 7 » بار درخت اراك باشد . كذا فى المؤيد الفضلاء و غالبا پيلو نام درختى است كه شاخهاى آن را مسواك كنند . پو - يعنى دويدن . مثالش شيخ نظامى فرمايد : بيت شير سگى داشت كه چون پو گرفت * سايهء خورشيد بر آهو گرفت و بمعنى امر بدويدن نيز آمده . مثال اين معنى ابن يمين گويد :
--> ( 1 ) « س » : ببهلوى . ( 2 ) « س » : بس . ( 3 ) حرف واو در « س » نيست . ( 4 ) « س » : جه ؛ « ب » : چيز . ( 5 ) دو كلمهء اخير در « س » نيست از « ب » و « ن » است . ( 6 ) « س » : راك . ( 7 ) « س » : بيلو . ( 21 ) در برهان بمعنى مرض رشته نيز آمده است . ( 22 ) كلمهء پهلو ، و پهله همان پارت است . ( 23 ) پرندهء معروف مهاجر بيزرگى ساركه در سقف خانهها لانه كند و غالبا سياه رنگ باشد آن را پرستوك و چلچله نيز گويند .