محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
254
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پيمان - بمعنى عهد و شرط باشد . مثالش خواجه حافظ گويد : بيت مرا بدور لب دوست « 1 » هست پيمانى « 2 » * كه بر زبان نرود جز حديث پيمانه پروين - آن چند ستارهء ريزهء قريب يكديگر كه به عربى ثريا گويند . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت همه آرام گرفتند و شب از نيمه گذشت * آنكه « 3 » در خواب نشد چشم من و پروين است . پاسبان - يعنى نگاهبان و دارندهء پاس كه شبها حراست كند . مثالش اخسيكتى « 4 » گويد : بيت بر فراز بارهء او پاسبان در نيمشب * ماه را چون چشم ماهى بيند « 5 » از سوى مغاك پوستين - معروف « 21 » و ديگر بمعنى عيب « 6 » نيز گويند . مثالش انورى گويد : بيت از عقاب و پوستينش گر نه گويد به بود * گر چه در دريا تواند كرد خربط گازرى بوزيدن - [ به زاء معجمه . به وزن كوشيدن ] يعنى عذر آوردن . پلوان - [ بضم پا و سكون لام ] پشتوارهء كاه باشد . كذا فى المؤيد الفضلاء و بمعنى بلنديهاى « 7 » ميان و كنار « 8 » كشت كه بر آن گذرند تا كشت محفوظ ماند نيز به نظر رسيده و اين بيت امير خسرو مؤيد اين معنى است : بيت عجب نبود گر انبار ار فرو لرزد به آب و گل * كه بختى لوك گردد چون گذر باشد به پلوانش پروان - [ به راى مهمله و واو . به وزن مروان ] شهريست نزديك غزنين . كذا فى التحفه . مثالش حكيم فردوسى فرمايد : بيت به دو گفت كاى نامبردار هند * ز پروان بفرمان تو تا « 9 » به سند و در فرهنگ بمعنى چرخ ابريشم كه بپاى گردانند نيز باشد . مع الواو پالو - [ بضم لام ] چيزى كه بر بدن « 10 » بر آيد همچو عدس و آن را آزخ نيز گويند و به عربى ثؤلول گويند . شمس فخرى فرمايد : بيت برويت هر كه روشن نيست چشمش « 11 » * بود مقله « 12 » بچشمش در چو پالو مقله [ بضم ميم ] به عربى سياهه و سپيدهء چشم را گويند . پيغو « 13 » - [ به وزن و معنى پيكو « 14 » ] نام يكى از بلاد هندست . مثالش حكيم اسدى گويد : بيت ز ياقوت سيصد « 15 » كمر پيغوى « 13 » * ز گوهر چهل گرزن خسروى و اديب صابر نيز گويد : شعر لعبتى دارم كه از وى نيكوئى كردند وام * لعبتان خلخى « 16 » و نيكوان پيغوى « 13 » و ازين بيت شاه ناصر خسرو كه : بيت هر چند مهار خلق بگرفتند * امروز تكين « 17 » و ايلك و پيغو « 13 » چنان ظاهر مىشود كه پيغو « 13 » نام پادشاه آن ولايت بود هر كه باشد همچو ايلك كه « 18 » پادشاه
--> ( 1 ) « ب » ، دست بست ؛ « س » : لبت . . . ( متن از « ن » و ديوان حافظست ) . ( 2 ) « س » : بيمانى . ( 3 ) اصل آنچه . ( 4 ) « س » : اخسيكنى . ( 5 ) « ن » : ديدى . ( 6 ) « ب » : غيبت . ( در برهان هر دو صورت هست ) . ( 7 ) در « س » بلنديها . ( 8 ) « س » : كنارو . ( 9 ) « س » : نا . ( 10 ) « س » : جيزى كه بريدن . ( 11 ) « س » : حشمش . ( 12 ) « س » : معله . ( 13 ) « س » : بيغو . ( 14 ) « ب » : نيكو . ( در برهان نيز بفتح اول و ضم سوم است ) . ( 15 ) « ب » : چندين . ( 16 ) « س » : خلخلى . ( 17 ) « س » : تكون . ( متن از « ن » است ) . ( 18 ) حرف « كه » در « س » نيست . ( 21 ) جامهيى جبه مانند از پوست گوسفند كه از سوى درون داراى پشم و كرك است .