محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
234
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
غوطه خوردن باشد . مثالش شمس فخرى گويد : شعر نه هر كه غوطه خورد « 1 » در بر آورد ز بحار * بسا كسا « 2 » كه بود مردن وى از پاغوش پژوهش - تفحص و تجسس « 3 » باشد . مثالش كمال اسمعيل فرمايد : بيت بجز به خدمت تو بنده انتما « 21 » نكند « 4 » * بهر كجا كه پژوهش رود ز اصل و نژاد پوزش - عذر آوردن باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : نظم « 5 » خداوند بخشندهء « 6 » دستگير * كريم خطا بخش « 6 » پوزشپذير پرندوس - [ به وزن كفن پوش ] شب پيشين « 7 » باشد كه به عربى بارحهء اولى گويند ، چه « 8 » بارحه ، دوش باشد و بارحهء اولى پيش « 9 » از دوش باشد و آن را بفرس پرندوش گويند . مثالش حكيم انورى گويد : بيت ديدم از باقى پرند و شين * شيشهء « 10 » نيمه بر كنارهء طاق پربرناوش - در مؤيد الفضلاء فلك باشد ، اما اشعار بحركتش نكرده . پنجنوش « 11 » - [ بفتح با ] معجونى مركب از پنج جزو كه مقوى دلست و معرب آن فنجنوش باشد . مثالش « 12 » حكيم خاقانى فرمايد : شعر در چار سوى « 13 » فقر در آ تا ز راه شوق * دل را ز پنجنوش « 11 » سلامت كنى دوا پركاوش - [ بفتح به او كسر واو ] پيراستن تاك « 14 » باشد و غيره و شاخهاى زياده را بريدن . پوش - [ بضم با ] در فرهنگ بمعنى زره آورده و به اين بيت مولانا شهابى تمسك نموده : بيت چو ماهى شيم آنكه بد پوش دار * چو غوك اندران بحر شد غوطه خوار و بمعنى از راه دور شو نيز آورده كه برد نيز گويند . اما اين معانى مخصوص آن نسخه است و جاى دگر به نظر نرسيده و بمعنى پوشنده و امر بپوشيدن نيز آمده مثال هر دو معنى شيخ سعدى فرمايد : شعر زاهدى « 15 » در پلاسپوشى نيست * زاهد پاك « 16 » باش و اطلس پوش پالايش - ظرفى كه در آن سوراخها كنند به جهت صاف كردن چيزهاى مايع . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت زده جوش درياى درد از درون * ز پالايش ديده پالود خون پيلغوش - [ بكسر با و سكون يا و لام و ضم غين معجمه ] سوسن منقش باشد و آن گلى است از جنس سوسن كه آن را سوسن آسمانگون خوانند و بر كنارهء آن نقطههاى سياه باشد مانند
--> ( 1 ) « س » : حورد . ( 2 ) « س » : كسان . ( متن از « ب » است ) . ( 3 ) « س » : تحسين . ( 4 ) در لغت نامهء دهخدا : التجا نكند . ( 5 ) كلمه از « ن » است . ( 6 ) در « س » : پس از كلمه واو عاطفه آمده است . ( 7 ) « س » : بيشين . ( 8 ) « س » : جه . ( 9 ) « س » : بيش . ( 10 ) « س » : شيسه . ( 11 ) « س » : پنحبوش . ( 12 ) « س » : مثالس . ( 13 ) « س » : جار سوى . ( 14 ) « س » : بيراستن . . . ( 15 ) « س » : زاهد . ( متن از « ب » است ) . ( 16 ) « س » : باك . ( 21 ) انتماء : نسبت كردن و منسوب شدن . ( منتهى الارب ) .