محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
218
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پلخ - [ بفتح با و لام ] در فرهنگ بمعنى حلق و گلو باشد . مثالش حكيم نزارى فرمايد : بيت از بس افغان و ناله و فرياد * مردمان را فرو گرفت پلخ پخ - [ بفتح با ] در فرهنگ بمعنى كلمه باشد كه گربه و سگ را بدان رانند و به اين بيت سوزنى متمسك شده : بيت كسى كه گردن شيران شرزه در شكند * بگريهء توبه بيحرمتى نگويد پخ و ديگر بمعنى خوش باشد . گويند : پخ پخ « 1 » . مع الدال پرند - [ به راى مهمله . به وزن كمند ] حرير تنك ساده باشد . مثالش خسرو شيرين : بيت پرند آسمان گون بر ميان زد * بشد در آب و آتش در جهان زد و بمعنى جوهر شمشير نيز آمده . مثالش حكيم ازرقى فرمايد : بيت مبارزان قدر « 2 » قدرت قضا حمله * براى تيغ خود از خنجرت پرند برند و در شاهنامه بمعنى شمشير نيز چند جا به نظر رسيده از آن جمله يكى اينست : بيت بزرين و سيمين دو صد تيغ هند * جز او سى بزهر آب داده پرند و « 3 » فخر الدين گرگانى نيز گويد به اين معنى : بيت ز شادروان به خاك اندر فكندش * ز « 4 » دستش بستد آن هندى پرندش و بمعنى جوهر شمشير ظاهرا بكسرتين بايد « 5 » و فرند معرب آنست . پس افكند « 6 » - معروف « 21 » و نيز بمعنى نقد و جنسى كه ذخيره كنند باشد . مثال اين معنى اثير اومانى گويد : بيت زهى بداده چو خورشيد نور بخش از پيش * كف تو هر چه پس افكند بحر و كان باشد و پس او كند نيز گويد : پاى بند - بمعنى دام باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت چو « 7 » كركس بر دانه آمد فراز * گره شد برو پاى بند دراز پگند - [ بكسر با و فتح كاف فارسى « 8 » ] به زبان خيوق نان را گويند . مثالش انورى گويد : بيت محنت سوب « 9 » و پگند او كه از بيخم بكند * طبع موزونم همى ز انديشه ناموزون كنند « 10 » و خيوق [ بكسر خاى معجمه و سكون ياى حطى و فتح واو ] نام يكى از الكاهاى خوارزمست . « 22 » پيوند - دو معنى دارد : اول بمعنى اتصال و نزديكى باشد . چنان كه « 11 » خلاق المعانى گويد : بيت حاش للّه گر كند پيوند با طبع تو غم * طبع غم را از نشاط آن « 12 » پديد آيد دنه « 23 »
--> ( 1 ) در معنى اول بكسر اول نيز آمده است چنان كه در برهان نيز هست . ( 2 ) « س » : قد . ( 3 ) واو از « ب » است . ( 4 ) حرف « ز » در « س » نيست . ( 5 ) « س » : با پر . ( 6 ) اين لغت و شرح آن فقط در « ب » آمده است . ( 7 ) « س » : جو . ( 8 ) در برهان قاطع بكاف تازى آمده است . ( 9 ) « ب » : شوب ؛ در لغتنامهء دهخدا : سوپ . ( 10 ) « ب » : كند . ( 11 ) « س » : چنانچه . ( 12 ) « ب » : او . ( 21 ) در برهان معنى : پسانداز و ميراث نيز دارد . ( 22 ) همان خيوه است : ( 23 ) دنه ، نشاط و شادى .