محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

210

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت يكى بلبلى سرخ در جام زرد * تهمتن بر وى زواره بخورد مثال معنى پياله هم او گويد « 21 » : بيت تو اى مىگسار از مى زابلى * بپيماى تا سر يكى بلبلى اما در بيت اول اندك تأملى مىرود . بورانى - [ بضم باء ] نام طعامى است معروف . مثالش مولوى معنوى گويد : شعر مى جوشيده برين سوختگان گردان كن « 1 » * پيش « 2 » خاقان بنه آن قليه و آن بورانى برزى - يعنى حاصل كنى . و پياپى كارى كنى . مثالش عطار گويد : نظم اگر مهر فلك عمرى ببرزى * به درد تا ندوزد هيچ درزى و بمعنى كشت و زرع كنى نيز باشد و ورزى نيز به اين معنى است . بيرزى « 3 » - [ به وزن ديرزى ] همان بيرزد « 4 » بمعنى دوم كه صمغيست مانند مصطلكى و بغايت مصفى باشد . مثالش اسفرنگى گويد : شعر شاكرند ارباب معنى اينكه بارى طبع تو * مىشناسد بيرزى از گوهر و سوسن ز سير بينائى - يعنى بينندگى . و ديدن . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت ديده را فايده آنست كه دلبر بيند * ور نبيند چه « 5 » بود فايده بينائى را و بر چشم نيز اطلاق كنند چنان كه ناصر خسرو گويد : شعر بر معصيت گماشته روز و شب * جان و دل و دو گوش و دو بينائى « 6 » و از بيت سعدى نيز اين معنى مستنبط مىشود . بادكنجى - [ بكسر دال و جيم و ضم كاف تازى و سكون نون ] آن باد را گويند كه در پشت گيرد و باعث آن شود كه پشت از آن خم شود . برتنى - [ به راى مهمله و تاى قرشت . به وزن كردنى ] يعنى كبر و تبختر . و ازين بيت فردوسى معنى نيرو و قوت « 7 » ظاهر مىشود : شعر چو از شير آمد سوى خوردنى * شد از نان و از گوشت با برتنى

--> ( 1 ) « س » : گرداكن . ( متن از « ب » است ) . ( 2 ) اصل : بيش . ( 3 ) « س » : بپرزى ؛ « ن » لغت و شرح آن را ندارد . ( 4 ) « س » : بيرزدى . ( متن از « ب » است ) . ( 5 ) « س » : جه . ( 6 ) « س » : دل و گوش . . . ؛ « ب » : . . . گوش و بينائى را . ( متن از ديوان ناصر خسرو است ) . ( 7 ) « ن » : معنى قوت و نيرو ؛ « س » كلمهء معنى را ندارد . ( 21 ) يعنى : فردوسى .