محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
181
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر پيش مژهيى كه مىگذارى زمجن « 21 » * خود گو كه چگونستى « 1 » حال دل من اى عهد تو بىمدار و پيمانت « 2 » سست * چون برف تموز و آفتاب بلكن باشتين - [ بشين معجمه . به وزن آستين ] بارى كه از ميان درخت بيرون آيد . كذا فى التحفه . و در فرهنگ نام بلوكى « 3 » از بلوكات « 4 » سبزوار نيز باشد . بستان شيرين - نام نوائيست كه مطربان نوازند . بزن - [ بفتح با و زاى تازى ] چوبى كه به آن « 5 » زمين شيار كرده هموار كنند . كذا فى التحفه . بندندان - يعنى طاعت و انقياد تمام « 6 » و رغبت بسيار . مثالش مخزن اسرار : بيت فتح بدندان ديتش جان كنان * از بن دندان شده دندان كنان ببربيان - جامهيى بود از پوست پلنگ يا ببر كه رستم پوشيدى بعضى گويند كه پوست اكوان ديو بود « 7 » و بعضى گويند از بهشت آورده بودند . كذا فى التحفه . اما ازين بيت حكيم فردوسى چنان ظاهر مىشود كه از پوست پلنگ باشد : بيت يكى جامه دارد ز چرم پلنگ * بپوشد همى اندر آيد بجنگ بر پروشان - [ بفتح باى تازى « 8 » و فارسى و سكون راى مهملهء اول و ضم دوم باشين معجمه ] امت باشد . كذا فى التحفه . مثالش شمس فخرى گويد : بيت اگر دعوى كند رايش نبوت * شود خورشيد و ماهش بر پروشان و استاد دقيقى نيز فرمايد « 9 » : شعر شفيع باش بر شه مرا برين زلت * چو « 10 » مصطفى بردادار « 11 » بر پروشانرا و در نسخهء وفائى پروسنان آمده بفتح باى فارسى و واو و سين مهمله و نون مشدد . و در فرهنگ بروشان بشين معجمه و سين مهمله « 22 » به وزن عروسان نيز امت باشد و همين بيت دقيقى را به اين طريق آورده : مصراع « 12 » . . . بردادار مر بروشان را « 23 » اما در تحفه و معيار جمالى و نسخهء وفائى چنان كه مرقوم شد آمده . برخان - [ به راى مهمله و خاى معجمه « 13 » به وزن مردان ] صدا باشد . بسيچيدن - [ به جيم فارسى . به وزن شكيبيدن ] يعنى ساز كار كردن . مثالش حكيم لبيبى فرمايد « 14 » : شعر ببايد بسيچيدن اين كار را * جيره « 15 » شدن رزم و پيكار را بدخشان - نام ولايتى ميان خراسان و هند كه آنجا كان لعل و طلا بود و گوسفند باشد در آن ناحيت كه برو سوار شوند از غايت بزرگى و مير صدر الدين محمد شيرازى عليه الرحمه در جواهر نامهء خود آورده كه نسبت لعل ببدخشان نه از آنست كه كانش آنجاست بلكه بواسطهء آنست كه از معادن ببدخشان « 16 » نقل كنند و آنجا فروشند « 17 » .
--> ( 1 ) « س » : جگونستى . ( 2 ) اصل : پيمانست . ( 3 ) « س » : ملوكى . ( 4 ) « س » : ملوكات . ( 5 ) « س » : بان ( 6 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است . ( 7 ) عبارت « بعضى گويند كه پوست . . . » در نسخهء « س » نيست از « ب » و « ن » است . ( 8 ) « س » : تارى . ( 9 ) نيز فرمايد از « ن » و « ب » است . ( 10 ) « س » : جو . ( 11 ) « س » : بر واو . ( 12 ) اين كلمه در « ب » نيست ؛ « س » : مراع . ( 13 ) « و خاى معجمه » از نسخهء « ن » است . ( 14 ) « س » : ليبى ؛ « ب » : لپى . ( 15 ) « ن » جيره . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 16 ) عبارت : « نه از آنست كه كانش . . . » از نسخهء « س » افتاده است . ( 17 ) از اين پس تا پايان مطلب از « ب » است . ( 21 ) مجن : سپر . ( 22 ) يعنى : بروسان . ( 23 ) صحيح كلمه : بر روشنان ( و رويشنيكان پهلوى ) است .