محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
164
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر كرشمهء كن « 1 » و بشگى بزن چه « 2 » باشد اگر * بگوشهء لب همچون شكر فروخندى بلشگ - [ بضم باء و لام و سكون شين معجمه ] سيخ كباب آهنين باشد در نسخهء حسين وفائى و [ بكسرتين ] نيز به نظر رسيده و در نسخهء ميرزا و مؤيد الفضلا [ بكاف تازى « 21 » ] آمده و در سامى فى الاسامى بلسك [ بكسر باء و لام و سكون سين مهمله ] به نظر رسيده . كذا فى الفرهنگ و اما در ادات [ بضم با و لام و سكون سين مهمله « 22 » ] آن چوبى « 3 » باشد كه به آن بريان در تنور آويزند و مؤيد « 4 » اين معنى استاد فرخى گويد « 5 » : بيت در تنور ويل بادا دشمنت * از بلسگ چينور « 5 » آويخته بالنگ - [ بفتح لام ] جنسى از ترنج بزرگ بغايت نازك كه مربا كنند . مثالش بسحاق اطعمه گويد : بيت به شيخ و سبب مفتى و ريواس محتسب * بالنگ شد كلو و ترنجش مشير گشت كلو ، بمعنى كلانتر باشد . باشنگ - [ بشين معجمه . به وزن نارنج ] خوشهء انگور خرد « 6 » و خشك كه برتاك باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد : شعر بنام دست تو گر شاخ رز نهد دهقان * عقيق و لؤلؤ رويدز شاخ نه باشنگ و بمعنى خيارى كه براى تخم گذارند نيز آمده . مثالش منجيك گويد : بيت آن سگ ملعون برفت آن سند را از خويشتن * تخم را مانند باشنگ ايدرش بر جاى ماند سند [ به وزن رند ] بمعنى حرامزاده باشد و خواهد آمد . بنجشگ - [ بكسر باء و جيم ] گنجشگ باشد . بادرنگ - [ به سكون دال و نون و فتح راى مهمله ] ترنج باشد . و خيار معروف . بمعنى اول شمس فخرى گويد : شعر اگر بهر تسكين صفرا كسى * بليمو مركب كند بادرنگ ز تركيب دست شه و تيغ او * فلك كرد دفع غم و آزرنگ و در فرهنگ بمعنى گهوارهيى كه مىآويزند نيز آمده و اين بيت سوزنى را شاهد آورده : شعر اى حبه دزد بوده ز گاواره تا بگور * وى « 7 » زن به مزد تا به جنازه ز بادرنگ و بمعنى اسب تند و تيز نيز آورده و بمعنى بيمارى كه بسبب غم خوردن بهم رسد و پيچاك « 8 » شكم « 23 » شود نيز آورده « 24 » . بهشتگنگ - [ به سكون تاء و فتح كاف فارسى ] دار الملك افراسياب باشد . مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت ما را بهشت تست به كار و به كار نيست * سر بر زدن ز خاك بهار و بهشت گنگ بوينگ - [ بياى حطى . به وزن قولنج ] ترهايست شبيه به ريحان كه مىخورند و به عربى بادروج گويند .
--> ( 1 ) « س » : بكن . ( 2 ) « ب » : كه ؛ « س » : جه . ( 3 ) « س » : جوبى . ( 4 ) « ن » « س » : مؤيد ( بدون واو ) . ( 5 ) « ن » : خينوز « س » « ب » : جينور . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 6 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است . ( 7 ) « س » : واى . ( 8 ) « س » : بيحاك : « ب » : بيجاك . ( متن از « ن » است ) . ( 21 ) يعنى : بلشك . ( 22 ) يعنى : بلسك . ( 23 ) در فرهنگ جهانگيرى آمده : بيمارى باشد كه بسبب غم خوردن بسيار عارض شود و آن چنان بود كه در روده دردى با نفح و قراقر بهم رسد و ناف پيچش كند و آن را غم باده نيز گويند . . . سيد سراج الدين سكزى است : دارد غم بادرنگ عشقت * در بردن جان من شتابى . ( 24 ) زحير ، طحير ، پيچاك شكم كه در آن نفس سخت شود . ( منتهى الارب ) .